#تاوان_بی_گناهی_پارت_128

احساس میکردم خیلی کند میزنه....

حس میکردم نصف وجودم نیست

باز از پنجره به بیرون خیره شدم

دلم میخواد با خودم روراست باشم

به خودم که دیگه نمیتونم دروغ بگم

نمیدونم میدونه من رفتم یانه؟!

ولی اینو مطمئنم

مطمئن مطمئن

که دلم خیلی براش تنگ میشه

با وجود تجاوزی که بهم کرد

با وجود تحقیراش و با وجود نامردی که در حقم کرد

بازم دلم برای اون ادم سنگدل تنگ میشه

حتی اگه بخوامم نمیتونم ازش متنفر باشم

خدا میدونه که چقدر سعی کردم

اونو تو ذهند و قلبم بکشم

ولی نمیشه...نمیتونم

جای پاش خیلی محکم تر از این حرفاس

#part_315

میدونم کارم اشتباه‌س

حتی فکر کردن به این ادم اشتباه و گناه محسوب میشه

ولی نمیتونم بهش ثانیه‌ای فکر نکنم

نمیتونم تو قلبم ازش بگذرم...

مردای زندگیم یکی پشت اون یکی یهم خیانت کردن

نارو زدن و منو احمق فرض کردن

واقعا احمقم

احمقم که ساده دل میدم

دل میبازم

اعتماد میکنم

ولی...

ولی دیگه از این خبرا نیست

دیگه نمیخوام اعتماد کنم

نمیخوام افسار زندگی مو بدم دست لحساساتم

اینجوری خیلی برای قلبم زخم خوردم بهتر

اهی کشیدم و بازم برای هزارو مین بار به سرنوشت نامعلومم فکر کردم

****

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدارشدم

فوش نثار سازندس

زمین زمان

کردم از جام بلندشدم

به سمت سرویس رفتم سریع دست صورتم و شستم

لباس پوشیدم

رفتم تو آشپزخونه

پدرجون هنوز بیدار نشده بود

سریع به صبحانه مختصر درست کردم خودمم یکم خوردم

پدرجون دیگه به این کارام عادت کرده بود

سریع از خونه زدم بیرون

خداروشکر امروز زود بیدارشدم و دیر نمیرسم

داشتم از خیابون رد میشدم که یکی اسمم و صدا کردم

برگشتم مثله همیشه بهاره بود

اومد کنارم و با انرژی بهم سلام داد

#part_316



لبخندی زدم و جوابشو دادم

باهم به سمت مسیر همیشگی مون راه افتادیم

حتما میپرسید بهاره کیه؟!

بهاره خواهر جناب دکتر بردیا هستش

و همسایه دیوار به دیوار ما

من نمیدونستم که پدرجون با پدر بردیا دوست قدیمی بودن

وقتی اومدیم اینجا تا اماده شدن خونمون یک هفته طول میکشید

پدربردیا(که من بهش میگم عمو جون) اصرار کرد که ما بریم این یک هفته رو با اونا زندگی کنم

romangram.com | @romangram_com