#تارا_پارت_97
نوید ایستاد و کتش رو مرتب کرد.
ـ خب تا شما بستنی هاتونو تموم کنین من حساب میکنم و میام.
به تبعیت از اون کایا هم ایستاد.
به اون سمت خیابون اشاره کرد و گفت :
ـ وای دخترا اونجارو...
با لبخند عمیق قدم بر داشت و به سمت خیابون رفت.
صندلی رو عقب زدم تا چیزی که کنجکاوش کرده رو بیینم.
دیدم که یه ون مشکی ترمز کرد و یه مرد نقاب دارسیاه پوش ازش خارج شد.
اسلحه دستش رو دیدم و فریاد زدم.
ـ مواضب باش کایا
صدای جیغ عابرای پیاده توی سرم پیچید.
دیدم که نوید به سمت کایا دوید.
دیدم که اون مرد شلیک کرد...
کایا و نوید بی جون روی زمین افتادن و لباس هاشون رنگین از خون شد.
جمعیتی که دورمون حلقه زده بودن نفسم رو تنگ میکردن.
چشم های بسته کایا بود چشم های من که از اشک پر می شد و روی صورتش فرود می اومد.
#158
( آنالیا )
کلافه از دلشوره ایی به سراغم اومده بود. سر و وضعم رو مرتب کردم و از اتاق بیرون زدم.
بالای پله ها صدای گفت و گوی بین دیوید و صدای نا اشنا کنجکاوم کرد و ایستادم.
ـ انجامش دادی؟
ـ بله اقا
ـ دقیقا خودش رو زدین؟
ـ بله اقا،یه بین اون چند نفر فقط یه دختر موبلند چشم ابرو مشکی بود.
با وحشت یه قدم به عقب برداشتم و دستم رو روی دهنم گذاشتم.
ـ خوبه...از بیمارستانی که رسوندنش حتما برام خبر بگیر
ـ چشم اقا
ـ میتونی بری
به محض خارج شدن مرد از سالن،قدم تند کردم و از پله ها پایین رفتم.
داد زدم:
ـ دیوید
#159
چرخید وسوالی گفت:
ـ بله مامان؟
روبروش ایستادم و نفس گرفتم.
ـ تو چیکار کردی؟
چهره اش متعجب شد
romangram.com | @romangram_com