#تارا_پارت_86


ـ بله



ـ پیداش کردی؟



ـ نه هنوز



ـ پس تو اونجا چه غلطی می کنی پسر!



ـ فراموش نکن کسی که ازش حرف میزنی، قبل از اینکه زن تو باشه.مادر منه



ـ اون زن برام هیچ ارزشی نداره، فقط باید زبونش بسته بمونه. وگرنه عواقب بدی برات خواهد داشت. دیوید...



ـ هیچ غلطی نمیتونی بکنی هارون...



ـ تو امتحان کن تا بهت اثبات کنم چه کارایی ازم بر میاد



ـ تو بویی از انسانیت نبردی، پست فطرت عوضی



ـ با پدرت درست صحبت کن دیوید



ـ برو به جهنم...



تلفن رو کنارم می ندازم و کلافه پیکم رو سر می کشم....



#145





( رز )





نگاهم روی دیوار های تاریک زیرزمین چرخید و به نگهبان اشاره کردم در رو باز کنه...



نفسم رو ازاد کردم و قدم برداشتم، حامد کنارم ایستاد و گفت:



ـ مطمعنی این کار درسته؟



ـ اره....حتی اگه لازم باشه با دستای خودم تیکه تیکش می کنم..

ـ رز آروم باش و با خونسردی کامل،تصمیم بگیر.



ـ اتفاقا انقدر آرومم که حد نداره، چند شبه بی استرس جگر گوشم پلک رو هم میزارم.

درسته تارا پبدا شده اما اجازه نمی دم مسبب این عذاب بیست سال و اندی،راحت به زندگیش ادامه بده.



ـ بهت حق می دم رز اما...



ـ اما و اگر نداره حامد،حرف زد که هیچ، درغیر این صورت خونش پای خودشه!



درب آهنگی انتهای زیرزمین رو به عقب هول دادم و وارد اتاقک شدم.

روی صندلی نشسته بود دور تا دورش رو با طناب بسته بودن.

انگار با صدای در زیرزمین هوشیار شده بود، با وجود ربان روی چشم هلش جایی رو نمی دید.

حامد به دیوار تکیه زدو با سکوت خیره حرکاتم شد.



ـ کی اینجاست؟



صندلی رو مقابلش گذاشتم و روش،نشستم...پارچه رو کنار زدم و خونسرد به چشمای وحشت زدش خیره شدم....





ـ تو!



ـ اره عزیزم، انتظار دیدنم رو نداشتی؟



نگاهی به حامد انداخت و دوباره به چشم هام خیره شد...



ـ خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم،دوره خاله بازی و آب زیر کاهیت تموم شده آنالیا، فقط یک بار سوال می پرسم، اگه جواب دادی که هیچ،!وگرنه به جون یه دونه پسرم با دستای خودم قطره قطره خونتو تو شیشه می کنم....



برق وحشت از چشم هاش گذر می کنه، اما خونسرد به صندلی تکیه میزنه....





ـ بپرس!



ـ هارون کجاست؟




romangram.com | @romangram_com