#تارا_پارت_177



دوشادوش حامد و رز از قبرستون خارج شدیم.



دلم میخواست بیشتر پیش سارا بمونم.

نگاه پر از حسرتم رو به سنگ قبر انداختم و قدم برداشتم.



صدای گرم حامد زیر گوشم پیچید.



_ بیا دختر کوچولو بازم میای پیش مادرت.



_ قول میدین؟,



_ قول میدم تارا، حالا بیا



نفسم رو آسوده خارج کردم و سوار ماشین شدم.



به محض بسته شدن تام درب های ماشین رز گفت:



_ حالت خوبه عزیزم



_ خودش بود نه؟



رز به نشانه تایید سر اون داد و کمربندش رو بست.



اصلا درک نمیکنم از کجا پیداش شد!



حامد استارت زد و گفت:



_ امروز پنج‌شنبه است، احتمالا اومده سر خاک پدرش.



رز_ اون مادر جادوگرش هنوز زندست؟!



قهقهه حامد توی ماشین پیچید.



نگاهی به ماشین جلویی که آرمان سوارش شد انداختم و دوباره روی جمله های رز دقیق شدم.



#283





رز_ نخند حامد،مقصر هفتاد درصد بدبختیای سارا مادر آرمانه...



حامد با تاسف سرش رو تکون داد و آیینه رو روی صورتم تنظیم کرد.



_ خوبی تارا



لبخند زدم،مگه میشد در مقابل این چشم های مهربون لبخند نزد.



_ خوبم بابا



ابروهایش بالا رفت.. ادامه دادم:



_ خودتون تو قبرستون گفتین دخترم،ارمان فهمید چی گفتین منم دارم حفظ ظاهر میکنم دیگه...



رز نگاه معنا داری به حامد انداخت و گفت:



_ درست فهمیدی عزیزم،ارمان عربی رو متوجه میشه پس مواظب باش.



_ چشم...



حامد_ من که از خدامه دختر مهربونی مثل تو داشته باشم



_ شما پدر خوبی هستین



_ نه نیستم!



#284





رز معترض نالید:

_ حامد!



حامد کلافه دستش را به نشانه،سکوت بالا آورد.

romangram.com | @romangram_com