#تارا_پارت_175
افراد کمی دور و برمون بودن،این ساعت از ظهر انگار اینجا هم خلوت بود.
نگاهم روی نوشته های سنگ آفرید اما چیزی ازش نفهمیدم.
خم شدم و دستم رو روی نوشته ها کشیدم.
سرمای سنگ تا عمق وجودم رخنه کرد.
صدای پر بغض رز توی سرم پیچید.
_ اومدم سارا،دخترت رو برات آوردم.
ببین تارا کوچولو چقدر بزرگ شده.
عمیق نفس کشیدم تا حس خفگی لعنتی از گلوم باز بشه اما بیفایده بود.
چشم های پر از اشکم خالی شد.
سخت بود در این واقعیت تلخ .
درد داشت درک قصه پر درد تارا...
روی تیرگی سنگ دست کشیدم.
حامد مقابلم زانو زد و شیشه که همراه گل ها خریده بود رو روی سنگ ریخت.
بوی خوبی داشت، کم کم خاک روی سنگ از بین رفتن و نوشته ها واضح تر شدن.
شیشه خالی رو کنار سنگ گذاشت و شروع به خوندن کرد،اینبار این جمله های عربی رو میشناختم.
گنگ بود برام درک ماجرا،لنگار باور نمیکردم که اونجا حضور دارم.
با صدای محکم و تقریبا عصبی مردی درست پشت سرم، گریه رز متوقف شد.
_ اینجا چیکار میکنی!؟
نگاهی به من انداخت و با پوزخند رو به مرد گفت:
#280
(. آرمان. )
آخرین گلبرگ رد و هم روی سنگ انداختم و ایستادم.
خاک روی لباس هام رو تکاندم و نگاهی به اطرافم انداختم.
با دیدن دو زن و یه مردکنار مزار سارا کنجکاو جلو رفتم.
هر قدمی که جلو میذاشتم،چهره آشنای مرد برام واضح تر میشد.
خودش بود،اون مرد حامد بود!
با رسیدن به مزار بلند رو به حامد گفتم:
_ اینجا چیکار میکنی؟
زنی که تا لحظه پیش صدای گریه اش رو میشنیدم سرش رو بالا گرفت و بهم خیره شد.
خودش بود،کمی چهره اش جا افتاده شده بود اما من این چشم های یخی رو خوب به خاطر داشتم.
رز حاتمی کیا برگشته بود،اما چرا؟!
حامد_ نمیدونستم برای ورود به سرزمین مادریم از تو باید اجازه بگیرم.
کنجکاو نگاهی به دختر جوان همراهشان انداختم. و دوباره به رز خیره شدم.
پوزخند زد و ایستاد...
#281
romangram.com | @romangram_com