#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_146
-دو سال....... این امکان نداره
-من چه دروغی دارم به شما بگم بفرمایید خانوم
-باشه یه سوال دیگه بپرسم بعدش میرم قول میدم
-بفرمایید
-یکی از شرکا آقای آرش میلاد نیستند ؟
-نه نیستند این کافی شاپ به صورت سه دونگ سه دونگ برای آقای مجید مجابی و خواهرشونه تموم شد ؟
نفس هایم عمیق میشوند امکان نداره .
-خانوم حالتون خوبه ؟
بی توجه به او با قدم های لرزان آنجا را ترک میکنم و برای هزارمین بار دیبا را میگیرم اما جواب نمیدهد یعنی چه اتفاقی افتاده؟
فکری به خاطرم میرسد جواب تمامی سوالاتم را پیش یک نفر پیدا میکنم و آنهم فرهان است .
بعد از ساعاتی تابلوی بزرگ سر در شرکتش نام او را از خاطراتم بیرون میکشد به سرعت پیاده میشوم و پله ها را طی میکنم او شاه کلید سوالاتم است .
درست مصادف با خسته گیر طبقه دوم تابلویش مرا متوجه میکند درب شرکت باز است و دختر جوانی مطالبی را درون کامپیوتر تایپ میکند .
به خاطر ندارم بیش از دو بار اینجا آمده باشم تک سرفه ای میکنم و تمامی قدرتم را درون دستم میفشارم و با اعتماد به نفس داخل میشوم .
صدای پاشنه های هشت سانتی کفشم توجه دختر را جلب میکند .
-خوش اومدید امرتون ؟
-میخواستم با فرهان پورمنش صحبت کنم
-ببخشید شما ؟
با اینکه گفتنش سخت است اما میگویم .
-همسرش
romangram.com | @romangraam