#سولمیت
#سولمیت_پارت_83


نمی دونم صدام تا چه حد بلند شده بود به خاطر چیزی که دیده بودم. با بیرون اومدن از دژاوو با چند جفت چشم که بهم خیره شده بودند روبرو شدم.

میلاد که می خواست آرومم کنه از همه جا بی خبر رو بهم گفت: چی شده فاطمه؟!

عاطفه میلاد رو کنار زد و کمکم کرد بلند شم.

- عزیزم چی شد؟ سرت گیج رفت؟ چرا داد می زدی؟ بیا بشین رو صندلی من.

میلاد هم بلند شد و سعی کردند من رو بنشونند.

پیشونیم خیس عرق شده بود. با چشمای پر از تمنا و التماس رو به عاطفه کردم و گفتم: عاطفه ثنا کجاس؟! چرا امروز با واحد نیومده... خدای من... ثناا...!

واقعا جاي حساسي تموم شد توروخدا زودتر پارت بعديو بزارين واقعا جذابه 😍😍😍😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

گوشیم رو با دستای لرزون برداشتم و شماره ی ثنا رو گرفتم. رو به عاطفه که از همه جا بی خبر بهم زل زده بود گفتم: عاطفه برنمی داره... ثنا گوشیشو برنمی داره...

میلاد آشفته دستی رو موهاش کشید و گفت: مگه اتفاقی براش افتاده؟

رو به عاطفه کرد

- بعضی روزها با اسنپ میاد دانشگاه. مگه نه عاطفه؟

سرم رو به نشونه ی افسوس تکون دادم... اصلا موضوع این نبود..

عاطفه که میخواست آرومم کنه گفت: میلاد راست می گه. مگه نیومدنش با اتوبوس خط واحد چه اشکالی داره این همه عصبی شدی یهو؟...

چند ثانیه ای فکر کرد تا با آوردن بهونه ی دیگه ای دل من رو راضی کنه


romangram.com | @romangraam