#سولمیت
#سولمیت_پارت_73
و امید که چهره ی نگران و کنجکاو ما رو دید. منو رو بست و خنده ای کرد و گفت: همه چی داره خوب و مورد انتظارم پیش می ره! نمی خواد نگران باشین!
ادامه داد: دی ان ای جسدها رو فرستادن که جوابش بیاد. خدا رو شکر تونستم برای اینکه چطور جسدها پیدا شدن داستان سر و هم کنم.
با اعتماد به نفسی که خوشم اومده بود ادامه داد: به هرحال من جزو نوابغ این حرفه ام! چند سالیم هست مخفیانه روی یه پرونده کار می کنم که جز شما دانشجوها کسی ازش خبر نداره! بهم اعتماد کنین.
دوباره منو رو باز کرد
- خوب حالا چی می خورین؟
حسام بلافاصله جواب داد: من یه قهوه ی تلخ و داغ..
رو بهم کرد و ادامه داد: و فاطمه هم یه ایس کافی.
با لبخندی به نشونه ی تایید جوابش رو دادم.
امید که انگشتای دستش رو روی میز تو هم فروبرده بود، چشماشو ریز کرده بود و زیرزیرکی بهمون نگاه می کرد. بعد اینکه سفارش دادیم دست به سینه به صندلیش تکیه داد
- شما دو تا چرا این همه عجیب می زنین؟!
رو به حسام کرد
- هر چی فکرمی کنم نمی تونم حرفای دیشبی که درباره ی یه چی به اسم دژو؟ دیوا؟ یا یه همچین چیزی می گفتین رو بفهمم!
حسام با خنده ی مردونش بهش جواب داد: دژاوو اقا امید.. د،ژ،ا،و،و
- حالا هر چی! می گین یعنی با همچین چیزی جای جسد ها رو فهمیدین؟"
romangram.com | @romangraam