#سولمیت
#سولمیت_پارت_122
- پس امید با اون خلافکارا دستش تو یه کاسه نیست دیگه؟!
پدرم لبخندی زد : هنوز چیزی معلوم نیست.
به ناگاه چهره ی پدرم تو هم رفت و لحن صداش محکم تر شد: هر چی که باشه. میخوام خودت رو بیشتر از این درگیر این ماجراها نکنی. من و همکارام حواسمون به این موضوع هست. با نشونه هایی که از مهره ی اصلی هم پیدا کردیم حدس می زنیم اومده باشه ایران! برای همین هم من سرزده و بی خبر اومدم!
نه! اگه اومده باشه ایران... دوباره فکرم به جایی رفت که مطمئن بودم این هم اتفاقیه. نمیتونست درست باشه..
سرم رو تکون دادم که فکرای آشفته ام رو کنار بزنم: چشم بابا. خودم رو قاطی این چیزا نمیکنم. نمیخواد نگران باشی.
صدای زنگ در خونه بلند شد که از جام پریدم. به خودم مسلط شدم
- میرم ببینم کیه! حتما مهمونه
با اومدن مهمونا لباس پوشیده ای به تن کردم و بدون اینکه حرفی از پرونده ی پدرم زده بشه بقیه ی شب به عید دیدنی گذشت .
صبح اولین روز بهار، درحالی که بدنم رو کش و قوس می دادم از تختم بلند شدم و به سمت روشویی رفتم. خیره به آینه ی روبرو حواسم پرت حرفهای دیشب پدرم بود. شیر آب باز بود و من بی آن که متوجهش باشم دستام رو زیرش گرفته بودم. با شنیدن صدای پدرم از پشت سر، به خودم اومدم و به پشت سرم نگاه کردم.
- حواست کجاست دخترم.
به سمت شیر آب برگشتم و بستمش. همینطور که حوله ام رو از روی شونه ام برمی داشتم تا دستام رو باهاش خشک کنم به سمت پدرم رفتم و گفتم: هیچی بابا جون! چند روزه خیلی حواس پرت شدم.
پدرم دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: نمی خواد خودتو بیش تر از این درگیر کنی. من که گفتم خودتو از این ماجراها بکش بیرون. تو این پرونده ی چندین و چند ساله آدمای زیادی قربانی شدن. نمی خوام بعدا به خاطر این که جلوتو نگرفتم پشیمون بشم.
سرم رو انداخته بودم پایین. برای دلخوشی پدرم سرم رو به تائید تکون دادم ولی دلم با این حرف پدرم نبود. من خودمو وصل به این اتفاقا می دونستم که اگه وصل نبودم همه چی مربوط بهش روتو دژاوو نمی دیدم.
نفسم رو با لبخند رضایتی بیرون دادم و رو به پدرم گفتم: بریم صبحونه براتون آماده کنم!
پدرم اخم کرده بود ولی بی توجه بهش ازش عبور کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.
romangram.com | @romangraam