#سولمیت
#سولمیت_پارت_115
ازش عکس گرفتم. بهونه ی خوبی برای پیام فرستادن به حسام بود.
عکس رو فرستادم و زیرش نوشتم: چطور شده حسام! حاصل کار دستان هنرمند سولمیتت!
گزینه ی ارسال رو زدم. منتظر بودم بهم جواب بده که صدای مامانم که با تلفن صحبت می کرد بلند شد. مثل اینکه از خواب بیدار شده بود. پا شدم و به سمت اتاقش رفتم. به در اتاقش تکیه دادم.
- کی بود مامان ؟
- بابات زنگ زده بود. فرودگاه کویت بود. قراره با هواپیما برگردن
دستام رو مشت کردم و بهم زدم: ایولللل!
چقدر که دلم برای پدرم تنگ شده بود. به خاطر ماموریتی که بعد کرونا بهش داده بودند تا الان توی سفر بود.
میتونستم دلتنگی حسام رو درک کنم. اون که حتی کمتر از من پدرش رو می بینه. فکر کردن به دلتنگیایی که تو زندگیش کشیده لبخند رو از رو لبام محو کرد.
- خیلی ساله شب عید بابا پیشمون نبود. خوشحالم امسال باهامون تو سال تحویل سر یه سفرس.
مامانم لبخندی بهم زد که انگار بیشتر از من ذوق کرده بود: آره..
و درحالیکه سراسیمه داشت از جاش بلند می شد گفت: باید اماده بشیم.. همه چی مرتبه دیگه تو خونه؟ باید بلند شم یه دستی به سرو روی این خونه بکشم.
خندیدم: مامان! تو که تازه خونه تکونی کردی!
درحالیکه سرش رو تکون می داد و به جون من غر می زد به سمتم اومد و گفت: تو که کمکی نمی کنی. لاقل از سر رام برو کنار فکرام رو جمع کنم ببینم باید از کجا شروع کنم.
دستام رو به نشونه ی تسلیم بردم بالا: من که کاریت ندارم مامان جان! خوبه خودت سر ظهر از خواب بیدار میشی بعد میگی همه ی کارات مونده
romangram.com | @romangraam