#سولمیت
#سولمیت_پارت_112

- واقعا برات عزیزم؟

میتونستم برق تو چشماشو ببینم. رومو ازش برگردوندم و گفتم: مگه شک داشتی؟

بدون اینکه بذارم جوابمو بده پرسیدم: چند وقت یه بار میان دیدنت؟

ابروهاشو بالا انداخت: سالی یه بار، بعضی وقتها تا دو سال بعدش هم نمیان.."پ

- هیچ وقت نفهمیدی اون خانومه که زندگیتون رو از هم پاشوند کی بود؟

- نه. نفهمیدم..

- من هم پدرم رو خیلی کم می بینم. همیشه تو سفر کاریه! جزو نیروهای دریایی هس.. همیشه ی خدا رو کشتیه!

یاد خاطره های خودم با پدرم افتاده بودم و لجم گرفته بود

- چرا هیچ خاطره ی درست حسابی با پدرمون نداریم؟! توی این مورد هم حقا که سولمیت همیم..

حرفام همش از روی شوخی بود و می خواستم فضای یخ زده ای که با داستان زندگی حسام به وجود اومده بود رو عوض کنم.

با وجود اینکه قصد و نیتم رو از حرفم فهمیده بود نتونست جلوی خندش رو بگیره و زد زیر خنده.

انگشت اشاره ام رو به نشونه ی ساکت کردنش جلوی دهن و بینیم آوردم و با صدای آرومی گفتم: هییییس! حسام! الان مامانم و همه ی همسایه ها رو خبر میکنی

حسام صدای خندش رو آرومتر کرد

- باشه.. باشه!

هر دومون به ستاره های آسمون خیره شده بودیم.

romangram.com | @romangraam