#سولمیت
#سولمیت_پارت_107
به این فکر میکردم که همه ی دوستام رو با رفتارای احمقانه ام یکی یکی از دست میدم.. ثنا.. حالا هم میلاد.. خدا آخر و عاقبتم با عاطفه رو ختم به خیر کنه!
.
.
.
بوی بهار به چند قدمیمون رسیده بود و خیابون ها پر بود از شلوغی آدمهایی که معلوم نبود از این تکرار هرساله ی عید چه می خواهند. برای خودم در بازار بی انتهای شب عید قدم می زدم بدون اینکه قصد خرید چیزی داشته باشم. دلم یک خوشحالی جدید می خواست نه یک حادثه ی تکراری به اسم عید.. بعد همه ی بدیها و خوبیهای امسال، فقط آرزو میکردم که کمی ارامش به زندگیم تزریق بشه! همین..
بین جمعیت سرشار توی بازار شب عید، مابین خلوت و تنهایی خودم قدم می زدم. فکرم رو رها کرده بودم و می خواستم از این قدم زدن نهایت لذت رو ببرم.. جلوی یکی از مغازه ها که آهنگی آشنا ازش به گوشم خورد ایستادم. برگشتم و در جستجوی منبع آهنگ به ویترین مغازه زل زدم. آهنگ بیکلام موردعلاقه ام از یه جعبه موسیقی در حال پخش بود. داخل مغازه شدم و از صاحب مغازه خواستم برام بیاردش. داخل جعبه موسیقی از سنجاق هایی که روی یک استوانه می چرخیدند پر بود. نت آهنگین زیباش همون آرامشی بود که چند لحظه پیش آرزوش رو می کردم! یک قلب آبی و یک قلب صورتی به هم وصل شده بودند و روشون رنگین کمون کشیده شده بود. وقتی هم تکونش می دادی یه چیزایی مثل دونه های برف داخل جعبه می بارید و از صفحه ی صورتی به آبی تغییر رنگ می داد. خریدم و بدون اینکه به فکر خریدن مانتو یا شال و روسری جدید شب عید باشم به خونه برگشتم. مستقیم به اتاقم رفتم و کوکش کردم که فضای اتاقم با نت دلنشین آهنگش پر بشه. آهنگش با روح آدم بازی می کرد. هم می تونست روح رو نوازش بده هم یه دلتنگی بی حد و حصر تو وجودت بندازه.. دوباره به دقت نگاهش کردم.. انگار یه چیزی تو جعبه از چشمام جا افتاده باشه.. حس غریبی که تو دلم داشتم و هیچ وقت نفهمیده بودم چیه! انگار یه زمان نامعلوم با یه فرد ناآشنا توی جای خیلی دور و البته قشنگتر از اینجا زندگی کرده باشم و باهاش به این آهنگ گوش داده باشم ولی خودم خبر نداشته باشم! این جعبه همون حس رو بهم می داد! با اینکه حسش برام مبهم بود ولی باعث میشد کمتر احساس تنهایی و جدا بودن از این دنیا و آدماش بکنم.. انقدر این حس برام ملموس اما در عین حال مبهم بود که دوست داشتم تک تک لحظه هامو باهاش زندگی کنم.. همینطوری که با جعبه ور میرفتم صفحه ی رویی جعبه که دو تا قلب و یه رنگین کمون داشت از جاش کنده شد!
- واای فاطمه لعنت! خرابش کردی..
با دیدن نوشته های زیرش لبخند محوی رو لبام اومد. به انگلیسی نوشته بود:"soulmate,to the real you"
از اول هم معلوم بود این احساس از کجا نشات می گیره! قطع یه یقین همیشه می دونستم ولی نمی خواستم قبول کنم... دلم به شدت برای حسام تنگ شده بود. جعبه رو روی میز کنار تختم گذاشتم و گوشیم رو برداشتم تا به حسام پیام بدم. شاید به این خاطر که منتظر بود من پیام بدم این چند وقت ازم خبر نگرفته بود.. می دونستم آخرین دژاوومون چه ضربه ی بدی به روحیش وارد کرده. از طرف دیگه هم خودش تو آخرین پیامش بهم گفته می خواد یه چند وقت تنها باشه... ولی مگه بین من و حسام تنها بودن هم معنی داشت؟! تنهایی اون تنهایی منم هست...
به خودم جرئت دادم و بهش پیام دادم
- سلام. حالت بهتر شده؟ میتونم خلوتتو بشکنم؟ دلم... خیلی برات تنگ شده
دکمه ی ارسال رو زدم و چشم به گوشی منتظر بودم تا پیامم رو ببینه. چند دقیقه بعد جواب اومد
- سلام. دل منم تنگه. می خوای همو ببینیم؟
معلومه که می خواستم! کاش زودتر پیام می دادم..
romangram.com | @romangraam