#سولمیت
#سولمیت_پارت_105
عاطفه که ریز ریز به صحبتای میلاد می خندید برا خودش لقمه گرفت و تو دهنش گذاشت.
میلاد رو به من کرد و گفت: بعد جریانای دادگاه خیلی ساکت شدی.
لبخندی به حرفاش زدم! یعنی در اصل جملش سوالی نبود که جواب داشته باشه.
میلاد لب پایینش رو دندون گرفت: یا هم که معروف شدی تو دانشگاه دیگه ما رو تحویل نمی گیری.
عاطفه اخمی کرد.
- میلااد! چه حرفیه! میدونی که فاطی همیشه ساکت بود.
میلاد که داشت لقمه ی آخر املت رو می خورد همزمان با قورت دادنش ابروهاش رو بالا داد و گفت: بله همینطوره.
بعد تموم شدن غذا بلند شدیم و من هم ماسکم رو دوباره زدم.
عاطفه بازومو گرفته بود و لبخندی از غرور داشت! بیشتر از من، اون فاز برداشته بود.
میلاد که از رفتارهای ما خندش گرفته بود گفت: این مدلی که شما تو دانشگاه راه می رید منم پشت سر، بیشتر شبیه بادیگاردتونم تا دوستتون!
عاطفه مثل بچه ها براش زبون درازی کرد و گفت: خیلی هم دلت بخواااد!
میلاد که دیگه بهمون امید نداشت سرش رو به افسوس تکون داد. قرار گذاشته بودیم بعد آخرین کلاسمون یه سر به بیمارستان بزنیم. اسنپ گرفتیم و راهی بیمارستان شدیم.
حال خوش چند دقیقه پیشمون تو دانشگاه دوباره تبدیل به ناراحتی شده بود. داخل بیمارستان به سمت اتاقی که توش ثنا چشمای نازنینش رو روی هم گذاشته بود رفتیم. بعد اینکه لباسای مخصوص اتاق بیمار رو پوشیدیم بغضمو قورت دادم و در اتاقش رو باز کردم. میلاد پشت در منتظرمون ایستاد و من و عاطفه داخل شدیم.
به سمتش رفتم و دست بی جونش رو تو دستام گرفتم. عاطفه پشت سرم ایستاده بود و گریه می کرد. من اما با چهره ی بی روحم به بدن سردش خیره بودم.
romangram.com | @romangraam