#شاه_کلید__پارت_99
هنوزم خانم صالحی سرمون بود!!! کلاس ساکت بود اما زمزمه هایی به گوش میرسید... به سمت کیمیا چرخیدم و سعی کردم صداش کنم:
ـ پیـــس! کیمیا... کیــــــــمی! پیس پیس! کیمیا!!!!! (واییی این دختر کره!)
کیمیا برگشت و آروم گفت:
ـ هان؟!
من ـ کیمیا فردا برو بگرد ببین معلم جدیدی که میاد سرمون کیه!
کیمیا ـ نمیگفتی هم خودم اینکارو میکردم!!!
خندیدم و طبق عادت همیشگی شروع کردم به کشیدن خطای درهم و برهم روی میز!!!
چند دقیقه بعد هم زنگ خورد ؛ کلاس هم ساکت مونده بود.....
شب بعد از کمی اس ام اس بازی با ارغوان و امیر، رفتم تو تخت و به حرف خانم شریعت فکر کردم؛ یعنی اروانی به خاطر ما استفا نداده بود؟! پس قضیه چیه؟ یعنی از قبل میخواسته بره و ما بهونه دادیم دستش؟!
ای خدا گیج شدم! کاش میتونستم فکر مردم رو بخونم! بعضی وقتا واقعا نیازه! اصلا اگه من میتونستم فکر مردم رو بخونم از همون اولش به نقشه پلید سپهر پی میبردم و نمیرفتم سمتش!!! اصلا امروز چرا فکرای من اینقدر چرت و پرت شده؟! آهان راستی باید بخوابم! واسه اینکه اگه یکم دیگه فسفور بسوزونم واسه ریاضی فردا هنگ میکنم!!!
***
ـ رزیـــــــتا خواجه وند!!!
با بی حوصلگی دستمو کوبیدم رو میز و زیر لب چندتا فحش نثار یاسمن کردم:
ـ مرگ! مرض! حناق! خفه بشی ایشالا!
صدامو صاف کردم و برای اینکه حرصشو دربیارم گفتم:
romangram.com | @romangram_com