#شاه_کلید__پارت_84

من ـ خفه شو تو یکی!!!!! ارغوان میدونی که کلی کار دارم به خدا... قول میدم بیام ، تو این هفته!

ارغوان ـ بتمرگ بابا! قولت عمود شه بخوره تو فرق سرت!!!! چه بخوای ، چه نخوای این هفته به زورت میکشونمت اینجا حالا ببین!

با خنده گفتم:

ـ باشه بابا! خون کثیفتو آلوده نکن حالا!

ارغوان خندید و لحن گفتارش تغییر کرد:

ـ اخ اخ! مامانم داره صدام میکنه من باید برم! خداحافظ عزیزم به زن عمو اینا سلام برسون!

من ـ باشه جیگر تو هم همینطور. خداحافظ...





گوشی رو قطع کردم... چقدر دلم واسه ارغوان تنگ شده بود! خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم.... باهم خیلی صمیمی بودیم اما تو این چندسال نتونستم باهاش تماس بگیرم... یعنی به طور کل فراموش کرده بودم... خیلی چیزا بود که فراموش کرده بودم اما هیچ وقت نتونستم سپهر رو کامل فراموش کنم... اخ سپهر!!! با یاد آوری عکسای سپهر سریع رفتم سمت کشو و دوباره مشغول گشتن شدم؛ ای بابا پس این عکسای لعنتی کجان؟

از کشو صرف نظر کردم و رفتم سمت کمد... هرچی گشتم اونجا هم نبود. کم کم داشتم عصبی میشدم! سریع از اتاقم رفتم بیرون و مامان رو صدا زدم!

من ـ مامان... مامان؟! مــــــــــامــــ...

مامان از تو آشپزخونه بیرون اومد و بهم اخمی کرد و گفت:

ـ هیــــــــس! دختر مگه اینجا چاله میدونه صداتو واسه من ول میدی!؟

با قیافه ای متعجب گفتم:

ـ جـــــــــان؟!

مامان ـ جان و مرض! ساکت دختر! چیه رزیتا چی میخوای؟!

من ـ ام.. چیزه... ببین ما...

romangram.com | @romangram_com