#شاه_کلید__پارت_81
امیر هم پشت سرم پله هارو بالا میومد... وقتی به کلاس رسیدیم خوشبختانه استاد سر کلاس نبود و ما راحت وارد شدیم... شیرین و مائده و بقیه با تعجب به من نگاه کردن که منم شونه امو با بی قیدی بالا انداختم و کنارشون نشستم... امیر هم رفت کنار پسرا...
مائده در گوشم گفت:
ـ این یارو کیه؟!
من ـ همسایمونه... به عنوان مهمان اومده این ترم رو...
مائده سری از روی فهم تکون داد و مشغول ضرب گرفتن روی میز شد...عادتش بود هروقت حوصله اش سر میرفت یا منتظر بود روی میز ضرب میگرفت... شیرین هم با خودکارش مشغول طرح کشیدن رو میز بود... به قول خودش داشت میز رو آرایش میکرد... منم مثل شیرین هروقت خودکار دستم باشه بی اراده روی میز چرت و پرت مینویسم... عادت بدیه چون بیت المال مردم رو خراب میکنم!!!! مثلا اون وقتا که سپهر رو دوست داشتم روی میزم پر بود از اول اسم سپهر و رزیتا... هرگوشه و کناریش یه S و R نوشته بودم!!! وقتی هم ناظما میومدن روش غلط گیر میگرفتم یا با پاک کن و خط کش به زور آثار جرم رو از بین میبردم... فقط موندم امسال دیگه چی بنویسم؟!؟!؟! از این فکرم خنده ام گرفت... تو همین لحظه استاد اومد و لبای شیرین به خنده کش اومد! فکر که نه مطمئنم شیرین عاشق این استادمونه... بالاخره منم این دورانو گذروندم و از رو رفتارا میتونم حدس بزنم که کی عاشقه و کی عاشق نیست... استاد مثل همیشه نشست و یه دور همه رو از نظر گذروند و وقتی چشماش به امیر افتاد روش متوقف شد و گفت:
ـ شما شاگرد جدید هستی؟!
امیر ـ بله ... به عنوان مهمان!!!
قبادی سرش رو تکون داد و رفت پای تخته تا درس بده... قدش متوسط بود و چهره خوبی داشت... جوون بود... من نمیدونم شیرین چطوری عاشق این شده بود! شیرین هیچ به من نمیگفت... ادم کاملا توداری بود! مائده هم سرش تو کار خودش بود... از بین همه پسرا هم فقط رامین هوامو داشت و تیکه نمیپروند!!! یه جورایی وکیل وصی من بود! ازش خوشم میومد پسر خوبی بود ولی امید... یعنی دلم میخواست بزنم لهش کنم!!! خیلی بی چشم و رو بود... بعد از چند لحظه استاد درسو شروع کرد و من با بی حوصلگی گوش دادم اما بعید میدونم چیزی هم فهمیده باشم!!!
بعد از اتمام کلاس، بلند شدم از شیرین و مائده خداحافظی کردم و از کلاس خارج شدم... داشتم میرفتم که با صدای امیر که صدام میکرد ایستادم:
ـ رزیتا خانوم، رزیتا!!!
من ـ بله!؟
امیر ـ صبر کنید باهم بریم!
باشه ای گفتم و دوباره باهم راه افتادیم... این یارو هم عجب حوصله ای داره ها... والاه!
این دفعه خیلی آروم و خونسرد از بین جمعیت گذشتیم و به سمت خونه میرفتیم... تو همین حین ازم سوالایی راجع به مدرسه میپرسید و من خیلی مختصر و مفید جوابشو میدادم...
وقتی دید تمایلی به حرف زدن ندارم اونم ساکت شد تا تو سکوت باشیم...اخه من حرفی نداشتم باهاش!!! چی میگفتم؟! وقتی رسیدیم دم در متوقف شدیم... زنگ در رو زدم و منتظر شدم تا مامان درو باز کنه...بعد از باز شدن در من و امیر باهم وارد شدیم... سوار آسانسور شدیم و دوباره امیر سکوت رو شکست:
ـ امم... رزیتا خانوم میتونم شمارتونو داشته باشم؟!
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com