#سرنوشت_تلخ_پارت_98
ستایش کچلمون کرد بس که گفت بریم بازار.
ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم، رفتیم تو پاساژ.
دخترا که از همون اول داشتن حساباشونو خالی می کردن.
آوا که کارت باباشو گرفته بود.
رها هم که آرمان داشت براش می خرید.
ستایش هم یادش رفته بود کارت بابا رو بگیره، داشت کارت سیاوش فلک زده رو خالی می کرد.
داشتیم مغازه هارو دید می زدیم که یک مغازه طلا فروشی بود، رفتم جلو داشتم دید می زدم که یک گردنبند خیلی خوشگل چشممو گرفت.
لامصب خیلی خوشگل بود.
همون لحظه به این فکر کردم که این گردنبند چقدر به رها میومد.
یکدفعه خودم جا خودم.
الان چرا اسم رها رو اوردم؟
به خودم تشر زدم.
د پسر تو چرا همش به رها فکر میکنی، میفهمی؟
اون نامزد داره.
نامزدشم دوست داره، چت شده تو؟
اما بازم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
گردنبنده خیلی خوشگل بود، باید حتما می خریدمش.
دور از چشم بقیه سریع رفتم تو.
فروشنده-اقا در خدمتم.
-ببخشید اون گردنبندی که پشت ویترین هست(اشاره کردم بهش)
رو میشه برام بیارین؟
فروشنده گردنبند رو برام اورد.
برداشتم.
چشممو خیلی گرفته بود.
-اقا قیمتش چنده؟
فروشنده-شش میلیون.
سرمو تکون دادم و کارتمو دادم بهش.
بعد اینکه حساب کردم، از مغازه یواشکی اومدم بیرون که سیاوش دیدتم.
اومد طرفم.
سیاوش-اون تو چیکار داشتی تو؟
-کار خاصی نداشتم.
سیاوش مشکوک نگاهم کرد، که رفتم به سمت دیگه.
دخترا بعد اینکه پاساژ رو حسابی خالی کردن، قصد رفتن کردیم.
(آوا)
بعد اینکه حسابی خرید کردیم برگشتیم.
وقتی رسیدیم گفتم:
-بچه ها من میرم لب ساحل.
رها-باشه مواظب باش.
سرمو تکون دادم و راه افتادم.
یک جا پیدا کردم و روی ماسه ها نشستم.
پاهامو تو شکمم جمع کردم و دستامو دور پاهام حلقه کردم.
به دریا نگاه کردم.
چرا تو شب انقدر ترسناکه؟
romangram.com | @romangram_com