#سرنوشت_تلخ_پارت_96
نگاهمو ازش گرفتم.
حس عجیبی داشتم.
رها-بریم شام، دیگه از گشنگی حال تهوع گرفتم.
آرمان-اره اره بریم، منم گشنم شد.
همه از در زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و به سمت رستورانی حرکت کردیم.
وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم تو.
اوه چه لوکس بود.
رفتیم سر یک میز شش نفره نشستیم پسرا روبه رومون بودن.
شانس من سیاوش افتاده بود روبه روم.
آرمان-خب چی می خورید؟
رها-من پیتزا میخورم.
ستایش-منم پیتزا.
سیاوش-من کنتاکی.
کیارش-منم پیتزا میخورم.
-منم کنتاکی.
سیاوش نگاهم کرد، اما زود نگاهشو گرفت.
گارسون اومد، سفارش ها رو گرفت و رفت.
با بچه ها مشغول حرف زدن بودیم که بعد از چند دقیقه غذاهارو اوردن.
ستایش و کیارش چون دوتاشون پیتزا سفارش داده بودن باهم دیگه خوردن، آرمان و رها هم همینطور.
فقط غذای من و سیاوش متفاوت بود.
شروع کردیم به خوردن.
انقدر گشنم بود که داشتم ظرفشم می خوردم.
تقریبا آخرای غذام بود که احساس کردم یکی داره میزنه به پام.
به بغلم نگاه کردم، رها داشت پیتزاشو می خورد، پس کار کی بود؟
به سیاوش نگاه کردم.
اونم اصلا تو باغ نبود.
محل ندادم و گفتم شاید خیالاتی شدم.
داشتم غذامو می خوردم که پام بین دوتا پا قفل شد.
غذا به گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه کردن.
رها هم محکم می زد به پشتم.
رها-دختر خب مثل آدم بخور.
بعد لیوان آبی که آرمان برام ریخته بود رو خوردم.
به سیاوش نگاه کردم بیخیال داشت غذاشو می خورد.
به زیر میز نگاه کردم، دیدم با پاهاش داشت پامو اینور و اونور می کرد.
وا این چرا اینجوری میکنه؟
همینطور به پاهام خیره شده بودم و تو هپروت بودم که به پام فشاری وارد کرد.
سرمو اوردم بالا که سیاوش یک چشمک بهم زد.
قلبم ایست کرد و دوباره به سرفه افتادم.
کیارش-اه آوا، خب درست بخور دیگه.
همه داشتن غر غر می کردن.
وقتی سرفم خوب شد یک نفس عمیق کشیدم.
سیاوش انگار نه انگار چیزی شده، داشت غذاشو می خورد.
این جنی شده یا من خیالاتی شدم؟
از شدت تعجب نتونستم بقیه غذامو بخورم.
سیاوشم پاهامو ول کرد و دست به سینه نشست و به یک جای دیگه خیره شد.
واقعا گیج شده بود.
romangram.com | @romangram_com