#سرنوشت_تلخ_پارت_201

(رها)

فقط یک روز دیگه تا عروسیم مونده.

فردا سرنوشتم تغییر میکنه.

به اتاقم نگاه کردم.

دلم برای اینجا تنگ می شد.

دلم برای خانوادم هم تنگ می شد.

تو زندگیم برای یک بار عاشق شدم،برای یک بار قلبم برای یک نفر به تپش افتاد، اما نشد که بشه.

مامان چند تا از لباس هام رو برده بود خونه ی آرمان، چندتا دیگه هم تو چمدون گذاشته بود تا فردا ببرم.

دلم میخواست زمان به عقب برگرده،شاید خیلی از اتفاقات نمی افتاد.

دلم میخواست زمان ایست کنه و هیچ وقت فردا نشه.

اما اینا فقط یک رویاست.



با خودم گفتم ممکنه فردا کیارش هم بیاد عروسی؟

ولی فکر نکنم.

پاشدم و از اتاقم زدم بیرون رفتم پایین.

مامان رفته بود تا لباس خودش و آوا رو از خیاط بگیره.

نشستم رو مبل.

تلویزیون رو روشن کردم.

این وقت ظهر هم چیزی نداشت که ما ببینیم.

این اخرین ظهری هست که تو خونه خودمونم.

اشک هام اومد پایین که سریع پاکش کردم.

در باز شد و آوا اومد تو.

امروز کلاس داشت.

سلامی کرد و رفت بالا.

میدونم دل خواهر کوچولوم هم حسابی گرفته و شکسته.

میدونم تو دلش میگه عشقش‌و ازش گرفتم.

همه ی اون بی محلی هایی که بهم می کرد به جوابش رسیدم.

این وسط هم من سوختم هم آوا و هم کیارش.

بازنده زیاد داشتیم، اما کسی که برد آرمان بود، تونست همه رو بشکونه بدون اینکه دلش به رحم بیاد.



آوا اومد پایین و نشست رو مبل.

خیلی سنگین گفت:

-مامان کجاست؟

-رفته لباس هاتون رو بگیره.

سرش‌و تکون داد.

پاشدم و رفتم کنارش نشستم.

سرشو‌و برگردوند.

محکم بغلش کردم.

آخ خواهرم همه ی اینا به خاطر توئه.

اگه من با آرمان ازدواج نکنم تو بدبخت میشی.

از خودم جداش کردم.

-نمیخوای امروز رو با خواهرت باشی؟دیگه از فردا من تو این خونه نیستم.

پوزخندی زد.

-آوا فردا باهام میای آرایشگاه؟

آوا-نه.

با ناراحتی گفتم:


romangram.com | @romangram_com