#سرنوشت_تلخ_پارت_199
سرمو تکیه دادم به شیشه.
خدا کمکمون کن ازت خواهش میکنم.
***
(آوا)
مامان-آوا یک زنگ به رها بزن، بابا من خودم دم در دیدمش کجا غیبش زد یکدفعه؟
-وای مامان چند بار زنگ زدم، گوشیش خاموشه، بچه که نیست میاد دیگه.
یک بار دیگه به لباس عروس رها نگاه کردم.
چی می شد این رو من می پوشیدم؟
چی می شد اون شب من عروس باشم؟
صدای زنگ در اومد.
سریع پاشدم رفتم در و باز کردم.
بادیدن رها یک لحظه ترسیدم.
چرا انقدر چشم هاش قرمز و پف کرده بود.
یکم نگاهم کرد، بدون حرفی اومد تو خونه.
مامان-اومدی ره..
مامان هم با دیدن رها خشکش زد.
رفت جلو.
مامان-رها چی شده، چرا گریه کردی؟کجا رفتی تو؟
رها بدون حرفی از پله ها رفت بالا.
مامان سریع اومد پیشم.
با نگرانی گفت:
-آوا این چش شده بود؟
-نمیدونم.
با مامان از پله ها رفتیم بالا.
رها داشت گریه می کرد.
مامان دستگیره رو فشار داد که دید قفله.
مامان-رها مردم از نگرانی، بیا بگو چی شده؟
رها با صدای بلندی گفت:
-خواهش میکنم تنهام بزارین.
مامان برگشت سمتم.
-به نظرت چی شده؟شاید با آرمان دعوا کردن.
-احتمال داره.
مامان از پله ها رفت پایین.
***
(سیاوش)
-کیارش لطفا این در لامصب و بازکن.
از وقتی اومده رفته تو اتاقش و درو قفل کرده، هیچ صدایی هم ازش در نمیاد.
مامان و بابا مهمونی دعوت بودن و من و ستایش فقط بودیم.
ستایش-داداش، چش شده؟
-نمیدونم، منم نمیدونم، جواب نمیده.
یک بار دیگه تقه به در زدم.
انگار خیال نداره در و باز کنه.
روبه ستایش گفتم:
-بیا ما بریم خودش میاد بیرون.
romangram.com | @romangram_com