#سرنوشت_تلخ_پارت_195

آرمان هم منتظرشون بود،نمیدونستم دیدن رها تو لباس عروس کار درستیه یانه؟

با افکارم درگیر بودم که در اتاق پرو باز شد و رها اومد بیرون.

قلبم وایستاد، بدنم خشک شد خدایا چقدر خوشگل شده بود.

چشم هام پر اشک شد، کاشکی این عروس خوشگلی که جلوم بود عروس من می شد.

رها سرش‌و اورد بالا که دیدتم.

سرم‌و انداختم پایین تا شکستنم رو نبینه، نبینه که دارم نابود میشم،نبینه که نمیتونم کنار یک مرد دیگه ببینمش.

دیگه نتونستم تحمل کنم از اونجا زدم بیرون، رفتم سوار ماشین شدم.

نشد با اشک هام مقاومت کنم و جلوشون رو بگیرم، سرم‌و گذاشتم رو فرمون با صدای بلندی گفتم:

-خدایا دیگه نمیتونم، خدا تو بگو چیکار کنم؟خودت یک راهی جلو پام بزار دیگه کشش ندارم.



(رها)

بعد کل کل با آرمان، قرار شد همون لباسی که خودم انتخاب کرده بودم رو بخریم.

آرمان که حساب کرد از مغازه زدیم بیرون.

آرمان-با اینکه انتخاب من نبود، ولی اینم قشنگه.

چیزی نگفتم.

یکم اطراف رو نگاه کردم، دیدم خبری از کیارش نیست.

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.



وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم.

در عقب رو باز کردم و جعبه ی لباس رو برداشتم.

همون لحظه مامان هم رسید، با آرمان سلام و علیک کردن.

مامان اومد طرف من و جعبه رو ازم گرفت.

مامان-من میبرم تو.

سرم‌‌و تکون دادم.

آرمان-راستی رها فراموش کردم بهت بگم، کارت های عروسی هم رسید، دادم مامانم بده به مامانت.

سرم‌و تکون دادم.

آرمان خداحافظی کرد و رفت.

از دست این مامان، چرا در و بسته؟

در کیفم‌و باز کردم و دنبال کلید گشتم.

اها پیداش کردم.

-رها؟

سرم‌و اوردم بالا.

توهم زدم یا صدای خودش بود؟

برگشتم طرف صدا.

با دیدن کیارش آب دهنم رو قورت دادم.

کیارش-بالأخره یک راه پیدا شد تا باهات صحبت کنم.

سرم‌و انداختم پایین.

روم نمی شد نگاهش کنم.

کیارش-رها بیا سوار شو، میخوام باهات حرف بزنم.

-نه نمیشه، من..من الان کار دارم بعد.

اومدم در و با کلید باز کنم که بازوم رو گرفت.

-رها خواهش میکنم لجبازی نکن، برو سوار شو، قول میدم طول نکشه.

نمیدونستم چیکار کنم، عقلم می گفت نرو قلبم می گفت برو.

از آخر قلبم بر عقلم قلبه کرد و برگشتم طرفش.

-پس زیاد طول نکشه.

کیارش-باشه.


romangram.com | @romangram_com