#سرنوشت_تلخ_پارت_187
به منشی زنگ زدم دوتا چایی بیاره.
-خب چه خبر؟
آوا-سلامتی.
-دانشگاه چطوره؟خوب پیش میره؟
آوا-خوبه بد نیست.
نمی دونستم این سوال رو ازش بپرسم یانه، اما دل و زدم به دریا و گفتم:
-آوا حالت خوبه دیگه، اره؟
یکم نگاهم کرد و سرشو انداخت پایین.
آوا-راستش نه خوب نیستم.
این از آوا اینم از کیارش.
عشق با آدم چه کارها که نمیکنه.
آوا-دیگه هیچ راهی واسم نمونده، همه کار کردم، اما آرمان دست بردار نیست.
در باز شد و منشی چایی هارو گذاشت و رفت.
-زندگیه کاریش نمیشه کرد، بعضی اوقات نه میشه جلوش رو گرفت، نه میشه اونطور که دلمون میخواد ادامش بدیم.
آوا دو قطره اشک از چشم هاش چکید.
آوا-اما بعضی اوقات هم نمیشه تحملش کرد، از همه چی رونده میشی، حتی ممکنه فکر خلاص از زندگی به سرت بزنه.
با تعجب نگاهش کردم.
یعنی تا حالا به خودکشی فکر کرده؟
چیزی نگفتم.
یکم که گذشت چاییشو خورد و بلند شد.
منم هم زمان باهاش پاشدم.
رفتم روبه روش.
آوا-فکر کنم بابا جلسش تموم شده باشه، ممنون.
از صداش معلوم بود که یک بغض راه گلوش رو بسته.
چشم هاش اماده ی باریدن بودن.
خواست بره بیرون که صداش زدم.
-آوا؟
برگشت طرفم.
دستامو باز کردم.
نمیدونم چرا، اما آغوشم رو به روی آوا باز کردم.
اوا آب دهنش رو قورت داد و یکدفعه دوید سمتم و خودشو پرت کرد تو بغلم و بلند زد زیر گریه.
یکی از دستامو دور کمرش حلقه کردم.
اون یکی هم نوازش گرانه رو موهاش کشیدم.
چیزی نگفتم تا بتونه خودشو خالی کنه.
این خانوم موشه انقدر کوچیک بود که تو بغلم گم شده بود.
یکم که گذشت سرشو اورد عقب.
فاصلمون خیلی نزدیک بود.
دستمو بردم سمت صورتشو اشک هاشو پاک کردم.
دستم هنوز دور کمرش بود.
آروم گفتم:
-شاید نتونم درکت کنم، اما بهت میگم به خاطر آرمان دیگه انقدر خودتو اذیت نکن، ارزششو نداره، تو چه بخوای چه نخوای همه چی راه خودش رو میره.
سرشو اورد بالا و تو چشم هام نگاه کرد.
از فشار گریه چشم هاش قرمز شده بودن.
مظلومانه تو چشمام نگاه می کرد.
دوباره یک قطره اشک از چشم هاش چکید.
طاقت نیاوردم و سریع خم شدم و لبامو گذاشتم رو چشم هاش و مانع چکیدن اشکش شدم.
romangram.com | @romangram_com