#سرنوشت_تلخ_پارت_185

آرمان-چی خب؟

-آزمایش؟

آرمان-نگاه نکردم، چون جوابش واسم فرقی نداره، بالاخره ماکه باهم ازدواج می کنیم.

دلم میخواست کلم‌و بکوبم تو شیشه.

اصلا کله خودم چرا؟کله آرمان رو می کوبم.

از تو جیبش پاکتی رو در اورد و گرفت طرفم:

-بیا به خاطر اینکه کنجکاویت بر طرف بشه.

برگه رو از دستش کشیدم و بازش کردم.

خدایا، من اگه شانس داشتم الان کنار این ننشسته بودم.

با عصبانیت برگه رو پرت کردم جلوم.

آرمان خندید.

-چیه مثبت بود که عصبانی شدی؟

جوابش‌و ندادم.

****

بعد از خرید حلقه که حسابی باهم بحث کردیم، رفتیم خونه ای که آرمان دیده بود.

یک انگشتر خیلی ساده انتخاب کردم که آرمان همش می گفت یکی دیگه انتخاب کن، این خوب نیست.

منم لج کردم گفتم همین‌و میخوام.



از ماشین پیاده شدیم.



بیرونش بد نبود.

آرمان درو با کلید باز کرد.

این کلید داشت؟



رفتیم تو.

سوار اسانسور شدیم که ارمان طبقه ششم رو زد.



در باز شدو رفتیم بیرون.

از این در تعجب بودم، نخریده چرا کلید داشت این؟



دوتا واحد روبه روی هم بود.

رفتیم تو.

یعنی اینجا قرار بود خونه ی من و آرمان باشه؟

با این فکرم ناخواسته یک قطره اشک از چشمم چکید که سریع پاکش کردم.

آرمان-برو همه جاش‌و نگاه کن.

خونش تقریبا خوب بود.

اگه اشتباه نکنم تقریبا، دویست متری بود.

هیج علاقه ای به دید زدن خونه نداشتم، ولی گفتم برم ببینم که اگه هم شده الکی یک ایرادی از خونه بگیرم.

اولش که وارد خونه می شدی یک راه رو کوچیک بود.

بعدش پذیرایی مربع شکل.

قسمت سمت راست هم آشپز خونه بود.

رفتم توآشپز خونه.

تا اینجاش که ایرادی نداشت.

معلوم بود خونه تازه ساخته.

از آشپز خونه اومدم بیرون.

چهارتا پله می خورد که می رفتی بالا، اتاق ها بود.


romangram.com | @romangram_com