#سرنوشت_تلخ_پارت_176

اومد رو صندلی نشست.

تلفن رو برداشتم و به منشی گفتم دوتا قهوه بیاره.

سیاوش-میگم کیا.

-ها؟

سیاوش-واسه این پروژه نظرت چیه؟

-نمیدونم خودت یک کاریش بکن، این همه رفتی اون ور آب درس خوندی، از من میپرسی؟

سیاوش-خیلی خب بابا، این پروژه هم سود خوبی توش داره.

-اره، میگم سیا رفیقی چیزی داری که طلا فروشی داشته باشه؟

یک پوزخند زدو گفت:

-چیه هوس سرویس طلا کردی؟میخوای رو مخ جاریت بری.

-کوفت، چرت نگو داری یانه؟

سیاوش-حالا برای چی میخوای؟

منشی اومد تو و قهوه هارو گذاشت رو میز و رفت.



میخوام برم چیزی بخرم.

سیاوش چشماش‌و ریز کرد و گفت:

-نگو که واسه رها؟

-زدی تو خال داداشم.

سیاوش-تو مطمئنی آرمان رها رو ول میکنه؟

یکم از قهوم‌و خوردم.

-سیاوش یک امروز رو نزن تو پرم.

سیاوش-جواب من و بده.

-نمیدونم، اما میدونم رها نمیزاره، احساس میکنم که…

سیاوش-چی احساس میکنی؟

-احساس میکنم رها هم به من بی حس نیستش.

سیاوش-اون وقت از کجا میدونی و انقدر مطمئنی؟

-من نگفتم مطمئنم، گفتم احساس میکنم.

سیاوش-خیلی خب با‌شه، اما بدون نگرانتم کیارش، نمیخوام دوباره شکست بخوری.

از جام پاشدم و کتم‌و انداختم رو دستم و گفتم:

-نگران نباش نمیزارم، من میرم خونه اگه رفیق طلا فروشی داری برام بفرست ادرسش‌و، فعلا.

از در زدم بیرون.

*

(رها)

با آرمان اومدیم و آزمایش رو دادیم، گفتن جوابش تا پنج شیش روز دیگه میاد.

حال درست و حسابی نداشتم.

آرمان گفت بریم یک چیزی بخوریم،

اما گفتم اصلا حوصله ندارم، برسونم خونه.



وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم.

بدون هیچ خداحافظی رفتم تو.

نمی دونستم کارم درسته یانه، اما گوشیم رو از تو کیفم در اوردم و شماره کیارش رو گرفتم.

بعد دو بوق جواب داد.

کیارش-جانم؟

-سلام خوبی؟

کیارش-ب خوبیت تو خوبی؟

-بد نیستم.


romangram.com | @romangram_com