#سرنوشت_تلخ_پارت_168

سرم‌و اوردم بالا و دیدم آرمانه.

اخمی کردم و به راهم ادامه دادم.

سریع از ماشین پیاده شد و اومد سمتم.

آرمان-رها سوار‌شو لطفا، کارت دارم.

-من کاری باهات ندارم.

آرمان-لج نکن رها، بیا سوار شو.

-آرمان لطفا گیر نده نمیام.

بازوم‌و محکم گرفت تو دستش‌و به سمت ماشین هدایتم کرد، سریع داد زدم:

-آرمان ولم کن میگم نمیام.

آرمان-اخه چرا؟مگه چیکارت کردم؟

پوزخندی زدم و گفتم:

-بهتره دیگه عادت کنی(صدام‌و اروم تر کردم و گفتم)چون دیگه باید از هم جدا بشیم.

آرمان چهرش قرمز شد و گفت:

-هه، به همین خیال با‌ش من ولت کنم.

اومدم چیزی بگم که صدای کیارش اومد:

-رها؟

برگشتم سمت صدا.

کیارش سوار ماشینش بود.

نگاهی به آرمان و بعدش به من کرد و گفت:

-رها بیا بالا می رسونمت.

آرمان-لازم نکرده خودم میبرمش.

دوباره بازوم رو گرفت تو دستش.

-اه ولم کن آرمان.

به کیارش نگاه کردم.

با چشم هاش داشت بهم می فهموند بیا سوارشو.

ناخداگاه به طرف ماشین کیارش رفتم و سوار شدم.

آرمان با داد گفت:

-رها خانم خودت خواستی، من دلم نمیخواست اینطور بشه.

کیارش پاشو گذاشت رو گاز و ماشین به حرکت در اومد.

منظور آرمان چی بود؟

کیارش-رها خوبی؟

-اره ممنون، کیارش به خدا نمیدونم باید چیکار کنم، بین دوراهی گیر کردم، از یک طرف خانوادم، از یک طرف علاقه ای که به آرمان ندارم.

کیارش-میدونم خانواده اولویت اوله، ولی بازم نمیتونی زندگی خودت‌و خراب کنی.

-اره میدونم.

کیارش-میخوای بریم جایی باهم حرف بزنیم؟

-نه شرمنده، سرم خیلی درد میکنه باید برم خونه.

کیارش-باشه.



وقتی رسیدیم تشکر کردم و پیاده شدم.



در خونه رو باز کردم که مامان جلوم سبز شد.

مامان-رها بدو بدو بریم پایین.

با تعجب گفتم:

-چی شده مامان؟

مامان-هیچی بیا بریم میگمت.

مامان من و کشون کشون برد پایین.


romangram.com | @romangram_com