#سرنوشت_تلخ_پارت_166

نشستم رو تخت.

کل ماجرا رو براش تعریف کردم، سیاوش هم هر لحظه تعجبش بیشتر می شد.

وقتی حرف هام تموم شد، سیاوش رفت تو فکر.

سیاوش-ولی دلت رو خوش نکن،

اصلا شاید از هم جدا نشدن، آرمان قبول نکرد.

-رها نمیخوادش، به زور که نمیشه.

سیاوش-خیلی خب، امیدوارم مشکلی پیش نیاد.

پاشدو از اتاق رفت بیرون.

****

(سیاوش)

پشیمونم از حرفی که به آرمان زدم.

میدونم اصلا درست نبود.

آوا بهم اعتماد کرد.

سیاوش گند زدی.

امیدوارم آرمان نفهمیده باشه، یا جدی نگیره.

واسه کیارش هم نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.

با این حرف هایی که رها بهش زده، امشب حالش بهتر بود، اما میدونم باز ضربه میبینه.

**

(رها)

مامان از صبح گیر داده دیشب کجا بودی؟

منم یک جوری دست به سرش کردم.

داشتم با مهدیس چت می کردم که گوشیم، زنگ خورد.

آرمان بود.

نمیخواستم جواب بدم.



چهار بار زنگ زد که دید جواب نمیدم پیام فرستاد.

پیام رو باز کردم:

-رها لطفا گوشیت رو جواب بده.

محل ندادم، گوشی رو روی سایلنت گذاشتم.



تلفن خونه زنگ خورد و مامان برداشت.

از صحبتش فهمیدم،آرمانه.

مامان اومد سمتم.

مامان-رها بیا آرمانه.

ناچار گوشی رو گرفتم.

-بله؟



آرمان-به سلام خانم گل، چه خبر؟

(عجب رویی داشت ها)

‌-سلام هیچ خبر، کاری داشتی زنگ زدی؟

مجبور بودم باهاش خوب صحبت کنم، چون مامان کنارم بود.

سریع پاشدم رفتم توی اتاق.

آرمان-رها نظرت عوض نشده؟

-نه قاطع روی حرفم ایستادم.

آرمان-رها به خدا یک کاری میکنم………

-هِه مثلا چه غلطی میتونی بکنی، من‌‌و از تهدید آبکیت نترسون.


romangram.com | @romangram_com