#سرنوشت_تلخ_پارت_135
پس ماشین نیاورده.
سریع ماشینمو از تو پارکینگ در اوردم و گاز دادم به طرف رها، دوتا بوق زدم محل نداد.
دوباره بوق زدم که سرشو برگردوند.
(رها)
امروز اصلا حال خوشی نداشتم.
ماشین نیاورده بودم.
گفتم یکم پیاده روی کنم.
داشتم همینطور راه می رفتم که صدای بوق اومد.
محل ندادم.
دوباره بوق.
برگشتم، دیدم کیارش.
شیشه ماشین رو داد پایین و گفت:
-رها سوارشو میرسونمت.
-نه ممنون، میخوام یکم پیاده روی کنم.
کیارش-خواهش میکنم بیا، گفتم که میرسونمت.
یکم معطل کردم که کیارش با نگاهش داشت التماس می کرد انگار.
در و باز کردم و سوار شدم.
کیارش-ممنون.
یکم گذشت که دیدم داره از سمت دیگه ای میره گفتم:
-کیارش مطمئنی داری راه رو درست میری؟
کیارش نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
-رها میخوام یکم باهات حرف بزنم،
بریم یک جایی که بشه.
با تعجب نگاهش کردم.
چه حرفی با من داشت؟
-چیزی شده؟
کیارش-نه، گفتم که فقط میخوام باهات حرف بزنم.
چیزی نگفتم.
بعد نیم ساعت جلوی یک کافی شاپ نگه داشت.
پیاده شدم.
رفتیم تو.
به طرف یک میزه دونفره رفتیم و نشستیم.
گارسون اومد و خواست سفارش هارو بگیره.
من گفتم یک کیک شکلاتی.
کیارش هم همین رو سفارش داد.
نمیدونم چرا استرس داشتم.
دوست داشتم زود برم.
کیارش-رها امروز خیلی ناراحت و تو خودت بودی، اصلا نگاهم نمی کردی، اگه به خاطر اون روزه که بغلت کردم واقعا ببخش، اصلا نفهمیدم چی شد، حس میکنم ازم فرار میکنی.
از حرف هاش تعحب کردم.
ناراحتی من اصلا به خاطر کیارش نبود که.
همون موقع سفارشامون رو اوردن.
بعد که گارسون رفت گفتم:
-نه کیارش اصلا به خاطر اون ناراحت نیستم که، اون موضوع رو اصلا فراموش کردم.(اره جون خودم)
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
از تو کیفم درش اوردم.
romangram.com | @romangram_com