#سرنوشت_تلخ_پارت_128

-اره مامان منم.

به طرف آشپز خونه رفتم.

-سلام مامان.

مامان-سلام دخترم زود اومدی.

-کلاسم کنسل شد.

مامان چیزی نگفت.

به طرف اتاقم رفتم.

بعد اینکه لباسام‌و عوض کردم، مامان اومد تو اتاق.

برگشتم.

چیزی شده مامان؟

اومد طرفم، نشوندم رو تخت خودشم نشست.

مامان-امروز زن عموت زنگ زد.

-خب؟

مامان-برای صیغه، مثل اینکه آرمان با خودتم صحبت کرده.



به فکر رفتم.

دیگه مطمئن بودم هیچ حسی به آرمان ندارم.

خدایا چیکارکنم.

-مامان نمیتونم، به خدا نمیشه.

مامان با بهت وتعجب نگاهم کرد.

-چی میگی رها، چی رو نمیتونی؟

امروز اونقدر ظرفیتم پر شد که یهوزدم زیر گریه.

-مامان من پشیمون شدم من هیچ علاقه ای به آرمان ندارم تو رو خدا درک کنید، بزارید این نامزدی مسخره رو بهم بزنیم.

مامان هاج و واج داشت نگاهم می کرد.

می دونستم رفته تو شوک.

اشکام‌و از رو صورتم پاک کردم.

مامان به خودش اومد و گفت:

-معلوم هست چی داری میگی؟این چرت و پرتا چیه؟

-الان کدوم حرفم چرت و پرت بود مامان، دارم میگم من آرمان رو دوست ندارم.

مامان یکدفعه زد تو صورت خودش.

با عصبانیت بهم توپید:

-بس کن رها، آرمان حرفی بهت زده؟چیزی گفته ناراحت شدی؟تو چت شد یکدفعه.

-مامان من گفتم بزارین با آرمان نامزد کنیم تا بهتر باهم آشنا بشیم، نگفتم که حتما آرمان رو میخوام.

مامان-میخوای رابطه عموت و بابات‌و خراب کنی؟خانوادمون از هم میپاشه

جلو در وهمسایه ابرومون میره.

-مادر من جوری حرف میزنی انگار من و آرمان الان عقد کردیم و اسمش رفته تو شناسنامم.

مامان با عصبانیت از رو تخت بلند شد و گفت:

-معلوم نیست دلت از کجا پره داری این چرتا رو تحویل من میدی، رها متوجه ای چی میگی!؟بابات و عموت برادرن جونشون وصله بهم.

بعدش بلند شد بره از اتاق بیرون.

یه لحظه برگشت طرفم.

-به خدا بابات بشنوه سکته میکنه.

وای خدا مامان الان چی گفت!

به این جاهاش فکر نکردم، بابا نابود میشه.

من اصلا نمیتونم به آرمان به چشم شوهرم نگاه کنم.

خدایا کمکم کن از این مخمصه نجات پیدا کنم.




romangram.com | @romangram_com