#سرنوشت_تلخ_پارت_126

کیارش-سلام از ماست،خب منتظرم

-منتظر چی؟!

کیارش_چرا دو جلسه غیبت؟

بگم که توان دیدن تورو نداشتم؟

سرم‌و گرفتم پایین که راحت تر بتونم حرف بزنم.

_خ…ب…خب…نتونستم کاری برام پیش اومد.

کیارش_که اینطور،باشه حالا چرا سرت‌و گرفتی پایین؟



خدایا نجاتم بده.

چرا پیش این مرد کم میارم؟

دستش‌و زیر چونم حس کردم که سرم‌و به طرف بالا گرفت.

چشم هام تو نگاه نافذ شبش افتاد.

انگار درونم رو میتونه ببینه.

تموم بدنم یخ کرد، کیارش هم متوجه حال خرابم شد که دستم‌و گرفت تو دستش.

با چشم هایی که از نگرانی می لرزید نگاهم می کرد.

کیارش-رها حالت خوبه؟

توان جواب دادن نداشتم.

منو نشوند رو صندلی، یه لیوان اب برام اورد.

کیارش-رها یکم اب بخور.

نمی تونستم هیچ کاری انجام بدم، فقط تو چشم هاش غرق بودم.

یهو با سوختن یک طرف صورتم به خودم اومدم.

رفتم تویک جای گرم.

کیارش بغلم کرده بود.

چقدر بغلش ارامش داره.

دوست دارم تا ابد اینجا باشم.

کیارش_ببخشید رها، ببخشید تو حال خودت نبودی مجبور بودم.



درست نبود اینطور بمونم یه حرکتی به بدنم دادم که متوجه شد، ازم جدا شد.

-تو ببخش، نمیدونم چیشد یکدفعه ای.

کیارش نگران نگاهم کرد:

-الان خوبی؟!

-ا..ره…اره اره خوبم.

به سرعت از اتاق اومدم بیرون.

نفس عمیق کشیدم.

از دست خودم عصبی بودم.



(کیارش)

وقتی دستم به بدنش خورد، یخ کرده بود.

خیلی ترسیدم که چیزیش بشه.

هرچی حرف می زدم انگار نمی شنید.

روح از بدنم رفت، داشتم می مردم که رها رو اینطور دیدم.

دست وپام رو داشتم گم می کردم

که به فکرم رسید یه سیلی بزنم تا به خودش بیاد

سعی کردم اروم باشه.

وقتی زدم تو صورتش انگار قلب خودم شکست، تاب نیاوردم بغلش کردم.

این دختر چی داره اخه، انگار مسکنه.


romangram.com | @romangram_com