#سرنوشت_تلخ_پارت_120
به اطراف نگاه کردم.
چقدر خانواده اومده بودن تا دور هم باشن و روز اخر عید رو در کنار هم بگذرونن.
با صدای کیارش به خودم اومدم که بهم گفت نون رو بهش بدم.
دیگه انقدر خوردم نزدیک بود بالا بیارم.
من عاشق الویه هستم و تا هرچه قدر بتونم میخورم.
بعد که ناهار تموم شد، ظرف ها رو جمع کردیم و نشستیم به حرف زدن، از همه چی.
یکم که گذشت بابا ها گرفتن خوابیدن و مامانا هم ماشاءلله بزنم به تخته، از حرف زدن سیر نشدن.
همینطور نشسته بودیم که یک دختره اومد پیشمونو گفت:
-سلام ببخشید مزاحم شدم.
سرمو برگردوندم طرفش.
-سلام خواهش میکنم چیزی شده؟
دختره-ما میخوایم با پسر خالم و دختر خاله ام وسطی بازی کنیم، از دور دیدیم شما هم تعدادتون زیاده، اگه مایلید میاید بازی کنیم؟
ستایش-باشه چرا که نه.
به ستایش نگاه کردم، چقدر زود قبول کرد.
منم گفتم از بیکار نشستن بهتره.
-باشه.
آوا هم سرشو تکون داد.
چهارتا دخترا نگاهامون کشیده شد سمت کیارش و سیاوش.
سیاوش که زود گفت:
-رو من حساب نکنید.
کیارش هم گفت:
-باشه میام.
سرمونو تکون دادیم و پاشدیم به سمتی که دختره گفت حرکت کردیم، تقریبا اطراف خلوت بود.
با پسر خالش و دختر خالش سلام کردیم و شروع کردیم به گروه بندی.
آوا و پسر خاله ساره(اسم دختره) و دختر خالش و خود ساره تو یک گروه، من و کیارش و ستایش هم تو یک گروه.
ستایش-عه نامردیه که شما تعدادتون بیشتره.
همون موقع صدای سیاوش اومد،که گفت:
-منم هستم.
برگشتیم طرفش.
وا این مشکل داشت؟
یک بار می گفت نمیام یک بار می گفت هستم.
سیاوش-من فقط توپ میزنم، وسط نمیرم.
سرمونو تکون دادیم.
گروه ساره اینا وسط بودن.
بازی شروع شد.
دور اول که چهارتاشونو زدیم.
دور بعد هم مارو زدن.
همینطور داشتیم ادامه می دادیم که حالا ما وسط بودیم باز.
پسر خاله ساره همینطور داشت نگاه می کرد به کی بزنه، که یکدفعه توپ رو پرت کرد سمتم.
تا اومدم جاخالی بدم توپ محکم خورد تو شکمم که از درد آخی گفتم و خم شده.
کیارش و دخترا اومدن سمتم.
کیارش دستشو گذاشت رو شکممو گفت:
romangram.com | @romangram_com