#سرنوشت_تلخ_پارت_117
قرار شد رها و کیارش و سامان و امین مسابقه بدن.
دخترا ماشین نیاورده بودن چون هر کدوم با یک پسری اومده بودن، برای همین فقط رها بود.
آرمان هم زن عمو بهش زنگ زده بود، نمیدونم چی گفت بهش مجبور شد زودتر بره.
مطمئن بودم دلش نمیخواست رها رو تنها بزاره، اما لابد مجبور شده بوده.
خداحافظی کرد و رفت.
همه وسایل رو جمع کردیم و سوار ماشین ها شدیم.
**
(رها)
خداروشکر، رانندگیم زیادی خوب بود.
مهدیس دم گوشم گفت:
-رها میتونی ضایشون کنی؟تو رانندگیت خوبه.
-نمیدونم استرس گرفتما.
آوا نشست جلو و گرفت:
-در ضمن من جونمو دوست دارم.
خندیدمو گفتم:
-به خواهرت اعتماد نداری؟
پشت پشمی نازک کرد.
زن عمو زنگ زد به آرمان، نمیدونم چی گفت مجبور شد بره.
دلش نمیخواست تنهام بزاره.
ماشین هارو روشن کردیم و پشت سر امین راه افتادیم تا ببینیم مارو کجا میخواد ببره.
وقتی رسیدیم ماشین ها رو کنار هم پارک کردیم.
جای بزرگی بود، معلوم بود امین همیشه اینجور جاها میاد.
خلوت بود، جز ما فکر کنم کسی نبود.
نفهمیدم تو ماشین ها کی نشسته بودن، اما کیارش و ستایش و سیاوش تو ماشین کیارش نشسته بودن که کیارش راننده بود.
تو ماشین سامان هم فکر کنم طناز بود.
دخترهای دیگه تو ماشین امین بودن فکر کنم.
امین از ماشین پیاده شد گفت:
-هروقت بوق زدم یعنی شروع.
آوا کمربندشو بست و نفس عمیق کشید.
به این کارش خندیدم که گفت:
-ها؟
مهدیس هم چسبید به صندلی.
با اینکه مهدیس هیجان داشت، اما ترس تو صورتش مشهود بود.
همه اماده حرکت بودن.
خودمم استرس، گرفته بودم.
با بوق امین پام رو گذاشتم رو گاز و ماشین از جاش کنده شد.
چهار تا ماشین با سرعت داشتیم ویراژ می دادیم..
آوا و مهدیس که از همون اول شروع کردن به جیغ زدن، پام رو انقدر محکم رو گاز فشار داده بودم که دردم گرفته بود.
تقریبا یکم گذشت که دیدم ماشین سامان و امین عقب افتادن و من و کیارش جلو.
از خودم تعجب کردم.
یعنی انقدر خوب دارم میرم؟
البته خودمو چشم نزنم.
کیارش افتاد جلو که بیشتر گاز دادم، بهش رسیدم.
دیگه اخرش بود، دوتامون فرمون هارو محکم پیچیدیم به سمت چپ که ماشینامون سه بار دور خودش چرخید.
romangram.com | @romangram_com