#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_172

_هستی:بله...پس چی فکر کردی؟!

هر سه خندیدیم

_هستی: تو مگه قرار نبود ساعت 6 بیای؟!چرا اینقدر زود اومدی

_سیاوش:میخوای برم ساعت 6 برگردم؟!

_هستی:نچ نمیخواد بری...فقط نباید غر بزنی تا من با خیال راحت بتونم حاضر بشم

_سیاوش:باشه

روی پنجه ی پام بلند شدم گونه اش رو بوسیدم و رفتم بالا تو اتاقم

رفتم حمام و سریع ی دوش گرفتم و بعدم موهامو لخت شلاقی کردم...چون پاییز بود ی بارونیه قهوه ای خوشگل که خیلی هم کوتاه بود وسیاوش واسم خریده بود پوشیدم...بارونیه چون خیلی کوتاه بود سیاوش همون روز که تو تنم دید گفت باید زیرش ی چیز بلند تر بپوشم....ولی کی گوش میکرد؟!! ی لگ مشکی و ی بوت که ترکیبی از رنگ مشکی و قهوه ای بود و تا زیر زانو بود پوشیدم...ی شال مشکی و قهوه ای هم سرم کردم و کیفم هم که ست بوتم بود دست گرفتم ....موهامو نبستم ...از پشت کامل همش بیرون بود....قد موهام تا بالا باسنم میرسید...جلوی موهامم ی ور ریختم تو صورتم...ی آرایش تقریبا کامل هم کردم...با سیا میخواستم برم بیرون پس اشکالی نداشت اگه یکم ارایشم زیاد باشه....عطر سیلورسنت هم که عاشق بوش بودم رو روی خودم خالی کردم و رفتم پایین....

سیاوش نشسته بود روی مبل و پاشو انداخته بود روی هم و داشت قهوه میخورد ...که وقتی صدای پاشنه ی کفشمو شنید برگشت و نگام کرد...توقع داشتم با دیدنم ی عالمه ازم تعریف کنه و به به و چه چه کنه ولی در کمال ناباوری اخماشو کشید تو هم و با ی صدای نسبتا بلند و خیلی جدی گفت:این چه طز لباس پوشیدنه؟؟!اون شالو سرت نمیکردی که سنگین تر بودی؟؟! چرا اینقدر آرایش کردی؟!

داشتم منفجر میشدم....چونه ام شروع کرد به لرزیدن...ناخونمو توی گوشت دستم فرو کردم که مانع از ریختن اشکام بشه...بغضمو قورت دادم و گفتم:مگه چه...

پرید وسط حرفمو گفت:هیچی فقط افتضاحه...برو موهاتو جمع کن...آرایشتم کمتر کن بیا....بجم

دویدم به سمت پله ها و به سرعت خودمو به اتاقم رسوندم...کیفو پرت کردم رو تخت و خودمم روی کاناپه ی تو اتاقم ولو شدم...اشکام بی مهابا میریخت روی صورتم....

همینجوری که داشتم گریه میکردم صدای در رو شنیدم و بعد از چند لحظه حس کردم که توی ی آغوش ی نفرم...دستامو از جلوی صورتم برداشت....تازه تونستم ببینمش...زانو زده بود جلوم،اخماش حسابی درهم بود....آروم گفت:الهی من دورت بگردم...از دستم ناراحتی؟!

فین فینی کردم و گفتم: برو..بیرون...میخوام....

_تو فکر کردی من حال نمیکنم ی دختر خوشگل و ناز دنبال خودم ببرم بیرون؟!ولی من طاقت دیدن نگاهای مردای هرزه رو روی آبجی کوچولوم ندارم....طاقت دیدن نگاهای خریدارانه ای که بهت بشه رو ندارم...اونوقت مجبورم برم چشمای همشونو دربیارم....تو مگه از دعوا بدت نمیاد؟!

سرمو تکون دادم

لبخند زد گفت: پاشو عزیزم...پاشو موهاتو ببند آرایشتو کم کن...که بریم عشق و حال..امشب میخواییم بترکونیم هاااا

اگه بخوام راستشو بگم مثل همیشه تونسته بود با حرفاش قانع ام کنه...خودمم دوست نداشتم کسی به چشم بدی بهم نگا کنه....بلند شدم رفتم جلوی آیینه و موهامو جمع کردم آرایشم هم کمرنگ کردم و گفتم:حله؟!

_عاره عشقم...شدی کپی فرشته هااا...بزن بریم

( پریناز )

صبح هستی بهم زنگ زد و گفت چون دیشب با سیاوش رفته بیرون یکم خسته اس و میخواد بخوابه و اگه بشه بعدازظهر بریم...منم که خودم ی عالمه کار داشتم قبول کردم و بعد از خبر دادن به مهسا شروع کردم به کار کردن...تو این ی ماهی که مامان اینا رفته بودن دست به سیاه و سفید نزده بودم....ی عالمه ظرف توی آشپزخونه بود...ی عالمه آشغال ساندویج و جعبه های خالی پیتزا روی میزا بود...به طور کلی بخوام بگم ینی خونه بمب خورده بود....

از ساعت 10 صبح که دست به کار شده بودم تازه الان که ساعت حدود 4 بود تموم شده بود....خیلی خسته بودم...خودمو پرت کردم رو مبل و یکم که استراحت کردم بلند شدم که حاضر بشم برم دنبال اون دوتا گودزیلا....اگه 2 مین دیر میرفتم ی عالمه داد و بیداد میکردن که چرا مارو کاشتی و......

اصلا حوصله ی اینکه به خودم برسم رو نداشتم...ی تیپ ساده زدم و رفتم بیرون

جلوی در خونه هستی اینا بودم...سه،چهارتا بوق زدم که هستی بیاد پایین ولی انگار نه انگار گوشیمو در اوردم و بهش زنگیدم...با دوتا بوق جواب داد:


romangram.com | @romangraam