#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_145

_ارمان: حالا هرخری هستی برو زنگ بزن

_اشکان: خررر داییته

_ارمان:اییییی درد بی درمون بگیری تووو...گل رز..لی لی یوم...برو گمشو زنگ بزن

اشکان با لودگی پشت چشمی واسه ارمان نازک کزد و زنگ زد به باربد

شاممونو خوردیم و همگی رفتیم طبقه ی بالا تا بخوابیم

_پرهام:سیا داداش تو امشب بیا پیش ما...

پریدم وسط حرفشو گفتم: ن خیرم ن.. من میخوام امشب پیش داداشم باشم...

_پریناز: عع هستی لوس نشو هااا برو بگیر بکپ ببینم..تهران پیش داداشتا بخواب...با لب و لوچعه اویزون رفتم تو اتاق...

همه داشتن به قیافه ام و اینکه با ی داد پری گرخیدم میخندیدن....پری دنبال من داشت میاومد تو اتاق که یهوو پریدم تو اتاق و سریع درو بستم.....یهوو یصدای گروووومپ اومد پشتشم صدای جیغ پریناز: الهی بمیری هستی....مغزم اومد تو دهنم...

درو باز کردم و سرمو از لای در اوردم بیرون و گفتم: میخواسی سرم داد نکشی...حقتههه

_مهرداد: اییی بابا...بس کنید دیپگه..برید بکپید دیگه...خدا فردارو ازتون گرفتع...فردا اتیش بسوزونید

( طناز )

همه بچه ها خوابیده بودن...خوابم نمیبرد...نگران بودم...نگران سامان

گوشیمو از روی میز عسلی کنار تخت برداشتم و واسه پرهام نوشتم

( پرهام...از سامان خبر داری؟؟! نگرانشم..میدونی کجا رفته؟؟!! )

فرستادمش...بعد چند دقیقه جوابمو داد:

( اره..نگران نباش...زنگ زدم بهش گفت برگشته تهران...حالشم خوب بود)

با خوندن جوابش ی لبخند م و واسش فرستادم

(ممنون)

چند دقیقه منتظر جواب شدم ولی چیزی نیاومد..گوشیمو گذاشتم سرجاش و گرفتم خوابیدم

( پریناز )

صدای در میاومد

_مهسا: اهه این در بی صاحابو باز کنید....

_طنی:خوودت پاشو


romangram.com | @romangraam