#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_150

..... تصور می کنم دنیا تو دستامه

تسکین .. فریدون آسرایی

رضابی معطلی خواسته ی او را انجام داد . زنجیری به طول نیم متر که

! انتهای آن را تکه ای مفتول جوش داده بود برای جای دست

مادر وحشت زده قبل از اینکه رضا آن را به دست عطا بدهد از او گرفت :

نه مادر...می خوای بری جوون مردمو ناقص کنی؟

عطا دستش را به سمت مادر دراز کرد و با عصیان و لحنی پر از خشم گفت

:بده به من زن داداش ... اگه اینو ادب نکنم فردا یکی دیگه شاخ می

...شه...این بچه ها هم که

. و با نگاهی به رضا و طاها حرفش را ادامه نداد

مادر زنجیر را محکم در دست گرفت و پشتش پنهان کرد که یعنی محال

است به او بدهد.... زنجیری که به قول خود عطا اگه به گاو می زدی از درد

! بر نمی خواست

مادر با جدیت گفت : نه ؛ نمی ذارم بیشتر از این آبرو بریزی ، مردم فکر می

. کنند چه خبر بوده ! برا بچه هام حرف در میارن

عطا بعد از شنیدن این حرف با مکث چند لحظه ای گفت : اگه هم به روی

... خودمون نیاریم که باز این اتفاق تکرار می شه .شاید دفعه ی بعد

و بار دیگر خون به چهره اش دوید از خشم به خود پیچید : نه زن داداش


romangram.com | @romangram_com