#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_127
"گفت و به سمت خانه شان
او هم متوجه شد به زحمت وزمزمه وار" لعنتی
رفت .چاره ای جز فرار نداشت . عطا زهر چشم بدی گرفته بود اما نمی
. دانم چرا باز هم از رو نمی رفت
من نیز خودم را به خانه رساندم و به دالان تاریک و دم کرده انداختم. کاش
مرا ندیده باشد که ایستاده بودم ... اما بعید بود از چشمان تیزبین او دور
مانده باشد . هنوز وارد حیاط نشده بودم که صدای فریاد عطا به هوا
برخاست دلهره به جانم چنگ انداخت برگشتم و از لای در بیرون را دیدم
یقه ی سهراب را گرفته و به شدت او را به دیوار چسبانده بود سهراب به
عذر خواهی افتاد اما عطا او را به باد کتک گرفت و در کمتر از چند ثانیه
مادر و برادر سهراب از خانه بیرون آمدند ... من دیگر نایستام و به حیاط
رفتم . دستهایم می لرزید و منتظر بودم عطا با آن همه خشم و غضب بر
. سرم آوار شود
سلامم را به همراه خسته نباشی پاسخ دادند . عجب که عمه خانوم طعنه
. ای حواله ام نداد و همین اول ورودم اعصاب خرابم را خرابتر نکرد
مادر گفت : چه خبره تو کوچه؟
و انگار صدای عطا را شناخت سراسیمه و نگران بلند شد : وای خدا مرگم
!!بده انگار عطاست مادر؟
romangram.com | @romangram_com