#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_120
. می گرفت می سوخت
صبح باز هم نمازم قضا شده بود ... البته عمه خانم کمی موعظه خواند
و از نماز اول وقت و ثواب آن و کمی هم از بهشت و جهنم ... آتش و خشم
خدا ...که البته از آن پشت چشم نازک کردنهایش می شد فهمید که فرشته
های عذاب یکی از پایین ترین درجات جهنم را به واسطه ی کاهل نمازی و
هزار عیب و ایراد دیگر که در نظر او داشتم برایم فراهم کرده اند !که البته
.بر زبان نمی آورد
هنگام سفره انداختن از الهام هم خواست تا بلند شود و کمکمان کند . در
اتاق پنج دری که بزرگ و جا دار بود می نشستیم ... عزت خوش خدمتی
...کرد :الهام خانوم چرا عمه جان ؟ریحان هست دیگه
. من هم تعارف کردم : بشین الهام جون خودم می ندازم
عمه خانم : نه عمه الهام اگه یه روز کار نکنه مریضه... نمی دونی تو
خونه چقد میاد و میره...می گرده و کار می کنه...گرد گیری.. جارو...ظرف
شستن...همه ی کارهای خونه رو خودش انجام می ده بچه ام ! نمی دونین
.چه دست پختی داره...کارهای هنری که دیگه بمونه
نگاه های زیر زیرکی خودش و الهاِم گلگون شده به عطا لبخند بر لبانم
نشست ... پس بگو داشت تور پهن می کرد برای عطای خوش قیافه .. نمی
دانستند سراب ست! با این حال کاش موفق شود بلکه من هم نجات پیدا
romangram.com | @romangram_com