#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_113
صدای مادر را شنیدم : امروز اینقدر دیر شد ریحانه هر روز ساعت هفت
. خونه ست دیگه ... واسه همین عطا جان رفت دنبالش
همزمان با لبخند چشمکی هم نثارم کرد :نیومده بودم می خوردنتا ! هر
! چند خوردنی نیستی
با اخمی ظریف گوشی را کمی با شتاب از دستش کشیدم : خودم زبون
! دارم ، به حرمت مامان چیزی نگفتم
. خنده اش گرفت : بر منکرش لعنت
بی توجه به عمه و بقیه برای تعویض لباس به اتاقم رفتم . شاید حق با
مادر بود گاهی سکوت بهترین پاسخ بود. بهترین پاسخ برای افراد
. ظاهربینی مثل عمه و عزت
صدای مادر را شنیدم :امروز دیر شد وگرنه ریحانه هم تا این موقع از
!شب بیرون نمی مونه ! الان هم عطا رفته بود دنبالش
! دیگر مهم نبود عمه چه می گوید ، زخم به دلم نشاند و از چشمم افتاد
خودت که بهتر میدانی
دوست داشتنهایی هست
که نه داریمشان و نه رهایمان میکنند
همانهایی که در آهنگی کمین کردهاند
ِر یک جمعهی اردیبهشتی
romangram.com | @romangram_com