#پرنسس_مرگ_پارت_114
لرزش بدنش بیشتر و بیشتر شد.آبتین کنارم ایستاد:داری چیکار می کنی؟!
بی توجه به سوالش به خوندن ورد ها ادامه دادم.لرزشش به اوج خودش رسیده بود که این نشون می داد دیگه کافیه.خوندن اوراد رو متوقف کردم.دستمو رو شاهرگ گردنش گذاشتم.نبضش مرتب می زد.پس جواب داده بود.نفس عمیقی کشیدم و از تخت چند قدم دور شدم. چهرش کم کم داشت رنگ و رو می گرفت.آبتین روی لبه تخت نشست:چیکار کردی که نبضش دوباره برگشت؟
من:کار شاقی نکردم فقط یکم انرژی به جریان خونش منتقل کردم تا نبضش برگرده.
آبتین:آهان!..الان حالش خوبه دیگه!
من:آره.الان خوبه.خطر رفع شد.فقط اگه تبش بیاد پایین دیگه هیچ مشکلی نیست.
آبتین:خوب...من ازش مراقبت می کنم تا تبش پایین بیاد.تو هم برو استراحت کن.کلی انرژی سر دعوا کردن با من از دست دادی.
من:الان یعنی می خوای آتش بس کنی؟
آبتین:آره...دلم نمی خواد باهم قهر باشیم ولی قبول کن که خیلی اعصاب خورد کنی!
من:همیشه هر چقدر دعوا می کردی بازم زود می اومدی پیشم واسه آشتی!هنوزم همون طوری!باشه...قبول!من اعصاب خورد کن!حالا می ذاری این برادر اعصاب بهم ریزت بره بیرون!؟
آبتین:من که جلو راهتو نگرفتم!خوب برو دیگه!
من:باشه....پس من می رم کنار رود تاریکی.روانم کلا به هم ریخته.می رم اونجا تا شاید آروم شم!
romangram.com | @romangram_com