#پرنسس_مرگ_پارت_112
به سرعت خودمو کنار تختش رسوندم:
من:چش شده افرا!؟
افرا:سرورم!.....نبضشون!نبضشون خیلی کند می زنه!
من:چیییی!
افرا:چشماشون یه دفعه بسته شد! فکر کردم خوابیدن!نبضشونو گرفتم!اصلا منظم نمی زد!
من:خیلی خوب!تو برو یه ظرف آب بیار با یه طناب محکم!زود باش!
افرا:بله سرورم!ناپدید شد و رفت.به آبتین نگاه کردم.روی زانو هاش افتاده بود و بی صدا اشک می ریخت.کنارش زانو زدم:
من:ناراحت نباش! خوب می شه!
آبتین:آره!معلومه!اصلا هرچی تو می گی درسته پروفسور!(با غیظ ادامه داد) چشماتو باز کن رایان!ببین!ببین چه بلایی سرش آوردی!ببین چیکارش کردی!
من:چیزی جز این که بگم متاسفم ندارم!
آبتین:نبایدم داشته باشی! تو اونو به جز یه سلاح کشتار چیز دیگه ای نمی بینی!اونو کسی نمی بینی که جونش در خطره!
romangram.com | @romangram_com