#پونه_1__پارت_96


_ نه والله خاله.هيچي بهمون نگفت.حتي نگفت کجا ميره.همينجوري ماشين باباشو برده و زده بيرون.زنگم بهش زديم گفت بيرونم بر مي گردم.

کيان که روي پتوي پهن شده توي حياط نشسته و براي خودش چايي ميريزه ميگه:

_ يعني الان بد کردم که دخترتونو برگردوندم؟بيا...خواستيم ثواب کنيما!

لحنش شاده و کاملا سر حال نشون ميده و اين همه ش به خاطر گرفتن جواب مثبت از منه.خيلي خوب مي فهمم.دست کتايونو مي کشم و ميگم:

_ بيا بريم واسم تعريف کن چه خبر بوده؟چيکارا کردي؟

ميشينيم روي پتو و کتايون ميگه:

_ واسه فرجه امتحانام اومدم.مي دوني که کاوه به اندازه صد نفر سر و صدا مي کنه نميذاره آدم با خيال راحت درس بخونه.

خاله صداش در مياد که:

_ کتايون!در مورد داداشت درست حرف بزن.

من و کتايون با اين حرف خاله خنده مون ميگيره:

_ خب راست ميگم مامان خانوم.شراره هم که زنشه از دست سر و صداها و خل بازياي پسرت شاکيه چه برسه به من.

خاله جواب ميده:

_ بي خود ميکنه شاکي باشه.خيلي هم دلش بخواد شوهرش اينقدر آدم شاد و شوخي باشه.بچه م بد مي کنه از گل نازکتر بهش نميگه؟خوب بود بدعنق و اخمو بود؟

کتايون بازم مي خنده و دستشو روي شونه ي من ميذاره.کارش هميشه همينه که جلوي خاله به شوخي از کاوه بد بگه و خاله رو که روي اين مورد خيلي حساسه حرص بده.

خاله هم در حاليکه سعي مي کنه جلوي خنده شو بگيره با مجله اي که روي پتو افتاده و حتما مال خود کتايونه ضربه ي آرومي به دخترش ميزنه و ميگه:

_ کوفت.

و مامان رو به من ميگه:

_ پونه جان!مامان! برو لباساتو عوض کن بعد بيا بشين.شامم حاضره الان سفره رو ميندازيم.

يه چشم ميگم و همراه کتايون ميرم تو خونه و همونطورکه اون از دانشگاهش مي گه و من گوش ميکنم لباسامو عوض ميکنم و دوباره با هم بر مي گرديم .با ديدن خانواده م و قرار گرفتن توي جمعشون ديگه خستگي راه هم از تنم در رفته و همينه که تو انداختن سفره و آوردن ظرفا به مامان و خاله و مادرجون کمک ميکنم و توي چنين موقعيتيه که خاله حرف خواستگاري رو پيش مي کشه.درست وقتي که ظرف سبزي خوردنو ميدم دستش که سر سفره بذاره با نگاه و لباي خندون قربون صدقه م ميره:

_.الهي من فداي عروس خوشگلم بشم.

اين وسط مامان ديس پلو رو ميذاره روي سفره و با اعتراض ميگه:

_ خواهر!خدا نکنه اين چه حرفيه ميزني؟!

خاله ظرف سبزي رو ميذاره سر سفره. کمرشو راست مي کنه و دستشو دور شونه هاي من حلقه مي کنه:

_ مگه چي گفتم پوران جون!فقط قربون صدقه ي عروسم رفتم همين

بعد منو مي نشونه پاي سفره و رو به جمعي که دور سفره نشستن ميگه:

_ قبل از اينکه شروع کنين با اجازه ي باباجون و مادرجون مي خوام يه چيزي بگم.

با اين حرف نگاهها متوجه خاله ميشه و اون بازم دستشو دور شونه هاي من حلقه مي کنه و ميگه:

_ حالا که پونه جون قبول کرده و به کيان جواب مثبت داده اگه باباجون اجازه بدن جمعه شب يعني سه شب ديگه ما با يه انگشتر مزاحم ميشيم که پونه جونو واسه کيانمون نشون کنيم .اجازه هست باباجون؟

دل من از حرف خاله ميريزه و بازم حساي جورواجوري ميان سراغم و باباجون با خنده ميگه:

romangram.com | @romangram_com