#پونه_1__پارت_82
_ همين ديگه ببخشيد.
چشمامو مي بندم.صداش آروم ولي عصبانيه:
_ پس چي بگم؟
_ چي بگي؟دختر تو مي دوني چي به سر من آوردي؟!داشتم ديوونه ميشدم.همه ش به خودم مي گفتم نکنه اتفاقي افتاده باشه...نکنه...
حرف نميزنم و با گوشه ي تاج تختم بازي ميکنم.اين همه نگرانم بوده و من جوابشو ندادم؟!از بس بي فکرم.نه...نبايد اينو بگم.بايد بگم از بس فکرم مشغول آرمين بوده.
_ يه در صد فقط يه درصد با خودت فکر نکردي ممکنه مادرت زنگ بزنه؟!فکر نکردي اگه جواب ندي چقدر نگرانت ميشه؟
_ گفتم گوشيم رو سايلنت بود و حواسم بهش نبود.بيرون بودم داشتم قدم ميزدم.
چيزي نميگه .فقط صداي نفس کشيدنشو ميشنوم و ميگم:
_ کيان!
_ چيه؟
دستمو ميذارم روي تشک و فشارش ميدم:
_ مي خوام برگردم خونه.
_ چي شده؟هنوز دو سه روز نشده که رفتي.خسته شدي؟
لحنش نشون ميده هنوزم ناراحته.
آروم ميگم:
_ نه.دلم تنگ شده.
_ آره.معلومه چقدر دلت تنگ شده.اونقدر که تا بهت زنگ ميزنيم فوري جواب ميدي.
_ نه واقعا ميگم.دلم تنگ شده.واسه همه تون.
اينو با بغض ميگم و پلکام شروع مي کنن به خاريدن.اين يعني الانه که گريه م بگيره.هميشه قبل از گريه کردن پلکام شروع مي کنن به خاريدن.
_ مي خواي بيام دنبالت.
اينو خيلي ملايمتر ميگه و من انگار که داره ميبينه سرمو تکون ميدم.صدام ميزنه:
_ پونه!
و اون وقته که يادم ميفته هيچي نگفتم و جواب ميدم:
_ بله.
_ بله چي؟بيام؟
_ آره.ممنون ميشم.
از طرز حرف زدن خودم يه لحظه ياد دختر بچه هاي کوچولو ميفتم و خجالت زده دستمو مشت ميکنم:
_ باشه.پس من فردا عصر ميام خوبه؟
_.ممنون.
romangram.com | @romangram_com