#پونه_1__پارت_178


_ دنبالم نيا.چون هيچ فايده اي نداره.ديگه نمي خوام باهات حرف بزنم يا ببينمت.

_ ولي دخترم...

برگشتم طرفش:

_ من دختر تو نيستم.بهم نگو دخترم.

و در همون حال چشمم به آرمين افتاد که وايساده بود بالاي پله ها و مارو تماشا مي کرد.نگاهمو ازش گرفتم و دوباره چرخيدم سمت درو پدرم بازم به حرف ومدم:

_ درسته که مادرت خواستگار داشت ولي سالهاست داره به اون مرد جواب رد ميده.ولي مدتي بود که اوضاع مالي خوبي نداشت.اوضاع خياطيش خوب نبود و بايد وامشو پرداخت مي کرد.من خواستم بهش کمک کنم و بدهيشو پرداخت کنم اما قبول نکرد و رفت سراغ پسر عمه ش.واسه همين ازش خواستم تو رو بفرسته پيش من تا اينجا زندگي کني.

حرفاي اونو هم شنيدم اما نه.حتي اگه حقيقتو هم مي گفت بازم نمي تونستم باور کنم.نمي تونستم.





خيلي خشک و سرد گفتم:

_ خداحافظ.

و درو باز کردم و رفتم بيرون و روي سکوي کنار در نشستم.بايد منتظر مي موندم تا کاوه بياد

چند دقيقه اي توي تنهايي سر کردم و حتي وقتي صداي باز شدن درو شنيدم توجهي نکردم.

_ پونه!

صداي آرمينو شنيدم.اما تکون نخوردم.فقط ساکمو محکم بغل کردم.

اومد کنارم روي سکو نشست.اخم کردم و ازش فاصه گرفتم.

_ متاسفم.

جوابشو ندادم.تاسف خوردن اون به چه درد من مي خورد؟

_ نمي دونم تو چطور حاضر ميشي من و بقيه رو ببخشي.

بازم هيچي نگفتم.

با لحني که عصبي بودنش مشخص بود پرسيد:

_ اگه بگم اشتباه کردم،اگه بگم معذرت مي خوام اگه...

بلند شدم.خيلي تند بلند شدم و اونم پا شد:

_ معذرت خواهي شما به درد من نمي خوره.

کلافه نگام کرد.به هيجان اومده بودم.قلبم به شدت ميزد و گرما بدجوري داشت اذيتم مي کرد:

_ يه بار گفتم ديگه نمي خوام ببينمت.پس برو تنهام بذار.

_ ولي تو بايد به حرف من گوش کني.

با عصبانيت تمام گفتم:

_ نمي خوام.

romangram.com | @romangram_com