#پونه_1__پارت_172


_ ديگه هم حق نداري با اون ارتباط داشته باشي فهميدي؟

فقط نگاش مي کنم.اين يعني بايد فکر آرمينو از سرم بيرون کنم ولي آخه اون هنوز حالش خوب نشده!

دستشو مياره جلو و ميگه:

_ گوشيتو بده.

با ترس نگاش مي کنم.گوشيم؟اگه..اگه اونو ازم بگيره و ديگه بهم پس نده اون وقت چه جوري جواب آرمينو بدم؟!ممکنه فکر کنه عمدا اين کارو کردم...

_ يالله گوشيتو بده.

با ترس نگاش مي کنم.گوشيم؟اگه..اگه اونو ازم بگيره و ديگه بهم پس نده اون وقت چه جوري جواب آرمينو بدم؟!ممکنه فکر کنه عمدا اين کارو کردم!

_ يالله گوشيتو بده.

مي خواد پياماي آرمينو بخونه .بعدش...بعدشم ديگه بهم پس نده...

_ نشنيدي چي گفتم؟اون موبايل لعنتي رو بده به من.

چنگ ميزنه به کيفم و اونو مي کشه سمت خودش.اما موبايل من که تو کيفم نيست.توي جيبمه.با اين حال دسته ي کيفو محکم ميگيرم .

_ گفتم بده به من.

لحن مادرم بوي تهديد ميده و من التماس مي کنم:

_ مامان مامان تو رو خدا نکن. گوشيم همرام نيست.

با اخم وحشتناکي که ترسمو دو چندان مي کنه بهم زل ميزنه و مي پرسه:

_ پس کجاست؟ها؟کجا قايمش کردي؟

براي يه لحظه ي خيلي کوتاه فکر مي کنم که چه جوابي بهش بدم و يهو از دهنم مي پره و مي گم:

_ تو مغازه ي باباجون جا گذاشتمش...

چه دروغ احمقانه اي!چه دروغي که حتي به نظرم علاوه بر احمقانه بودن خنده دار هم مياد!مي دونم باور نمي کنه و همينطورم ميشه و کيفمو از دستم مي کشه اما توي همين موقع تقه اي به در مي خوره و صداي باز شدن در و پشت بندش صداي باباجونو ميشنوم:

_ پوران!بابا!

مامان با شنيدن صداي اون هول و دستپاچه کيفمو ميندازه :

_ بله باباجون!

_ يه دقيقه بيا کارت دارم.

مادرم نگاهي بهم ميندازه و ميره بيرون و من بالاخره نفس راحتي مي کشم و قبل از اينکه اون برگرده به سرعت اتاقو ترک مي کنم.ديگه از اينکه باهاش تنها بمونم مي ترسم.از اينکه دوباره باز خواستم کنه و بازم گوشي موبايلمو ازم بخواد مي ترسم و همين ترسم باعث ميشه شام نخورده به بهونه ي خستگي برم به اتاقم و خودمو به خواب بزنم و با خودم فکر مي کنم لااقل اينجوري بهم گير نميده و بازم از اون حرفا نميزنه.

هر قدرم باباجون و مادرجون صدام ميزنن که بيام شام بخورم فقط ميگم خسته م و مي خوام بخوابم.و وقتي هم دو ساعت بعد صداي جير جير باز شدن در اتاقو ميشنوم چشمامو ميبندم و خودمو به خواب ميزنم.حسش مي کنم .نگاهش و حضورشو حس مي کنم.خودشه.مادرم.اما بي حرکت مي مونم و گوش مي سپرم به صداهايي که از اطرافم مياد.به نظرم ميرسه کمدو باز مي کنه و دنبال يه چيزي مي گرده.شايد گوشي موبايلم.آره شايد...فقط خدا کنه اينور نياد .گوشي رو گذاشتم روي سکوت و گذاشتمش زير لباسم. مي دونم مياد و دنبالش مي گرده.حالا حسش مي کنم.و حس مي کنم کنارم زانو زده.قلبم تند تند ميزنه و از ترس نمي تونم چشمامو باز کنم.پلکام ميلرزن اما محکم به هم فشارشون ميدم.حس مي کنم بالشم دارم تکون مي خوره و مي فهمم داره زير بالشو مي گردم و دستمو ميذارم روي لباسم و خدا خدا مي کنم زودتر دست برداره و صداي نفس کشيدن عميقشو ميشنوم و پنجه هاي دست راستمو جمع مي کنم و بعد که حس مي کنم ازم دور شده خيالم راحت ميشه.هيچ وقت فکر نمي کردم يه روز به اينجا برسم که از حضورش و بودنش بترسم.اصلا تا حالا اينقدر از مادرم نترسيده بودم .

صداي جير جير در بهم اين نويدو ميده که از اتاق رفته بيرون و از خودم مي پرسم.اين بار به خير گذشت اما از حالا به بعد بايد چيکار کنم؟بايد چيکار کنم با اين شک و ظن مادرم که هنوز هيچي نشده باعث عذابم شده!از اين به بعد چطور نگاههاشو تحمل کنم؟چطور حضورشو تحمل کنم؟!نه...نمي تونم.اين امکان نداره...پس چيکار کنم؟ازش عذر بخوام و گوشي رو بدم دستش و بگم اشتباه کردم؟نه...حتي اگه عذر خواهي کنم مطمئنم چيزي عوض نميشه.ولي راه ديگه اي ندارم.پيش پدرمم نمي تونم و نمي خوام که برم.چون نه دل دوري از اينجا رو دارم و نه مي تونم فضاي اون خونه رو تحمل کنم.تازه حتي اگه بخوام برم هم مادرم ديگه به هيچ وجه اجازه نميده.

ميرم زير پتو و بعد چشمامو باز مي کنم.الان مي تونم گوشيمو نگاه کنم؟آره...فقط خيلي آروم و بي سر و صدا.

از زير لباسم درش ميارم و به صفحه ش نگاه مي کنم خوشبختانه ازش پيامي نرسيده.دوباره ميذارمش سر جاش و به مادرم فکر مي کنم.يعني ممکنه ديگه باهام حرف نزنه؟مثل اون موقع که من تا مدتها باهاش سر سنگين بودم؟درست مثل پنج سال پيش...شايد...با اين فکر خاطرات گذشته به ذهنم هجوم ميارن اما سعي مي کنم اونا رو پس بزنم.نه نبايد اين اتفاق بيفته نبايد بازم مثل قبل...ولي اون موقع من بودم که از دست مادرم عصباني بودم و حالا قضيه بر عکس شده...موبايلمو لمس مي کنم و بازم درش ميارم.اين بار يه پيام رسيده.از کتايونه.نخونده حذفش مي کنم.مي دونم که اونم مي خواد حرفاي تکراري بقيه رو بزنه و همينه که پيامشو حذف مي کنم.بر خلاف هميشه که دلم مي خواست تا مي تونم براش پيام بدم و باهاش تلفني حرف بزنم الان اصلا دلم نمي خواد اين کارو بکنم.و حس مي کنم با اين کارم دارم به گذشته بر مي گردم به وقتي که بعد از فهميدن حقيقتي که بر ملا شده بود به خونه بر گشتم .همون وقتي که فکر مي کردم بد جوري دلم شکسته و از همه عصباني بودم...با فکر کردن به گذشته بازم خاطرات به سراغم ميان ومن که مي خواستم جلوشونو بگيرم اينبار اجازه ميدم به ذهنم هجوم بيارن و اشغالش کنن چون به نظرم ميرسه چاره ي ديگه اي ندارم:

_ بس کن سيمين.

romangram.com | @romangram_com