#پونه_1__پارت_143
_ مامان بيرونش کرده.
کيان مي پرسه:
_ جدي؟!
و کاوه مظلومانه جواب ميده:
_ آره.بهم گفت تا مطمئن نشده پونه خوبه نميذاره بيام تو.واسه خاطر بي خبر اومدنمم جريمه شدم.
بعد رو مي کنه به من و مي پرسه:
_ ببينم تو که پات ديگه درد نمي کنه؟
جواب ميدم:
_ نه.درد نميکنه.
_ خب پس خدارو شکر مي تونم برم تو.
کيان مي خنده و منو راهنمايي مي کنه توي خونه و کاوه هم در حاليکه پشت سرمون مياد ميگه:
_ من پشت سرتون ميام که امنيت جاني داشته باشم.
از حرفش خنده م ميگيره و کيان ميگه:
_ آخ اين شراره ي بيچاره از دست تو چي مي کشه؟
_ تو از دست اين زن پر دردسرت چي مي کشي؟
کاوه جواب کيانو ميده و اونم با صدا مي خنده.با حرف کاوه اخمام ميره توي هم.مي خوام يه جواب دندون شکن به پسر خاله ي بزرگم بدم ولي همون موقع سر و کله ي خاله پيدا ميشه:
_ پونه!اومدي قربونت برم؟
مياد سمتم و محکم بغلم مي کنه و وقتي از خودش جدام مي کنه مي پرسه:
_ خوبي خاله؟پات که درد نمي کنه؟
جواب ميدم:
_ نه خاله جون خوبم.
بعد صداي کاوه رو از پشت سرم ميشنوم:
_ بفرما نگفتم حالش خوبه و بي خودي شلوغش کردي؟حالا هي بگو...
خاله که نگاهش از من متوجه اون شده ميره سمتش و کاوه ميگه:
_ يا خدا اومد.
و از دست مادرش در ميره که با اين کارش همه مونو به خنده ميندازه و خاله با خنده ميگه
:_ از دست تو کاوه با اين کارات.پس تو کي مي خواي بزرگ بشي؟
بعد رو مي کنه به ما و ميگه:
_ بريد بشينين تا من سفره رو بندازم شامو بکشم.
romangram.com | @romangram_com