#پاورقی__(جلد_اول_)_پارت_64
نگاهش کردم دیدم چشمهاش رو بسته...
گفتم:بهنام؟...بهنام؟
چشمهاش رو آروم بازکرد وگفت:آنی...دوستت دارم...کاش میشد خیلی چیزها رو جبران کنم...آنی قول بده که...
تمام صورتش رو بوسیدم وگفتم:بهنام؟...چرا چرند میگی؟...چی رو جبران کنی؟...اگر بنا به جبران باشه من خیلی بیشتر به تو بدهکارم...ولی اگر تنهام بگذاری تا قیامت به خاطر شکستن عهد و قولت این تویی که بهم بدهکار میشی...بهنام تو رو قرآن حرفهای نا مربوط نگو...بهنام...
لبخند قشنگی روی لبش اومد وبا همون صدای خسته اش گفت:آنی به خدا دلم نمیخواد بمیرم...
وبعد نفس عمیقی کشید وچشمش رو بست.....
به صورتش نگاه کردم منتظرموندم چشمش رو بازکنه و بقیه حرفش رو بگه....ولی هرچی منتظر موندم دیگه چشمش رو باز نکرد...
گفتم:بهنام؟...بهنام؟...با من شوخی نکن...به خدا من ازاین شوخی ها می ترسم... بهنام...چشمت رو بازکن...بهنام...عمه میگفت منتظرم بودی....ببخشید دیرکردم...غلط کردم...دیگه بد قولی نمیکنم...بهنام تو رو خدا من رو نترسون...چشمات رو بازکن...بهنام تو رو قرآن با من حرف بزن...ببین من هنوز منتظرم تا حرفی بزنی....بهنام...بهنام....بهنام....
ولی دیگه بهنام گفتنهای من بی جواب بود........................
romangram.com | @romangram_com