#پاورقی__(جلد_اول_)_پارت_59
آرش روکرد به من وگفت:خوب آنی جان توهم صبرکن بعد ازظهرساعت4همه با هم میریم7هم برمیگردیم...
عصبی شدم وگفتم:من گفتم شماها بیاین؟یا گفتم من رو ببرین که دارین برای منم برنامه ریزی میکنین؟اولا بعد ازظهرخیلی شلوغ میشه دوما"من میخوام برم...الانم میخوام برم...مامان بزرگ شما هم بمونین با آرش وکوروش بعد ازظهر بیاین.
آرش نگاه دلخورانه ای به من کرد چون لحن صحبت من خیلی تند بود و این سابقه نداشت که با آرش اینطوری حرف زده باشم.وقتی داشتم روسریم رو روی سرم میگذاشتم شنیدم آرش با قاطعیت گفت:آنی...تنهایی نرو...صبرکن ماهم میایم.
ساعتی بعد من وآرش وکوروش ومامان بزرگ سرمزار عزیزترین افراد زندگیمون بودیم که درحدود16سال پیش دریک تصادف هردو رو باهم ازدست داده بودیم.وقتی رسیدیم اونجا اولش سعی کردم خودم رو کنترل کنم ولی بعد از دقایقی هرچی بغض وفریاد بود ازسینه ام بیرون ریخت...گریه میکردم...فریادمیزدم...وبه سنگهای سرد وسیاه مزاربابا ومامان مشت می کوبیدم...به خاطربودن آرش وکوروش ومامان بزرگ نمیتونستم حرفهای دلم رو بیرون بریزم وفقط فریاد میزدم:چرا؟...چرا؟...چرا؟
واین چراهای من دنباله های پرازغمی داشت که نمیتونستم به زبون بیارم...به زبونم فقط چرا می اومد وبقیه حرفهام رو درسینه حبس میکردم...
اونقدرگریه کردم که آرش وکوروش هم به هق هق مردونه ای دچارشده بودن...هردوبغلم کرده بودن وهمراه من اشک میریختن ولی اونها از دل سوخته ی من بیخبربودن...اونها نمیدونستن آه وفغان من از آتشیست که دردلم به پاشده وتمام وجودم رو داره به آتش میکشه...آتش جدایی...آتش تنهایی...آتش نا امیدی...آتشی که سالها بود سرد شده بود ولی حالاپس ازسالها باردیگه با شدتی بیشترشعله های سرکشش سربه فلک برداشته بود....
بالاخره با اصرارکوروش وآرش ومامان بزرگ بعد ازدوساعت زار زارگریه کردن از سرمزارمامان وبابا بلند شدیم وبرگشتیم به خونه.ساعت نزدیک2ظهربود رسیدیم خونه.به محض اینکه وارد اتاقم شدم بهنام بهم زنگ زد.صداش خیلی خسته بود میدونستم مال داروهاش وبیماریشه ولی سعی میکرد زیاد نشون نده.گفت:ازصبح منتظرتم...کجایی؟الانم اومدین دیدمتون چرا رفتی خونه؟بیا اینجا...کجابودین؟بهشت زهرا؟چرا اینقدرگریه کردی؟چشمات رو دیدم وقتی ازماشین پیاده شدی؟آنی بیا اینجا دلم تنگ شده دوباره...
یکریزصحبت کرد...حتی نمیذاشت پاسخ یکی ازسوالهاش رو بگم...
romangram.com | @romangram_com