#پاورقی__(جلد_اول_)_پارت_57
دیدم داره میخنده...گفتم:چرا میخندی؟
دوباره بهم نگاه کرد وگفت:یادم باشه ایندفعه اگرخدای نکرده حالت بد شد وفشارت افتاد پایین اول با چسب دهنت رو ببندم...
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:یعنی چی؟
با صدایی آروم حرف میزد ومیخندید جواب داد:چنان جملات عاشقانه ای به من توی اون حال میگفتی که مونده بودم چیکارت بکنم...میگم دیگه وارونه ای دختر...اونقدرگفتی گفتی که کوروش وآرش به خنده افتاده بودن...مامان بزرگ آخرش کلی باهاشون دعواکرد...توهم که انگارسیستمت اتصالی داشت هرجمله رو دوبار گاهی سه بارمیگفتی...کوروش دیگه شاکی شده بود میگفت:بهنام مطمئنی آنی الان توی حالت نیمه بیهوشیه؟سرمون رفت...
دراین لحظه مامان بزرگ هم برای نمازصبح بیدار شد.آخرین نوبت تزریق منم ساعت6بود که بهنام انجام داد.آرش وکوروش وقتی بیدارشدن اصلا درمورد حرفهایی که من دیشب درعالم نیمه بیهوشی زده بودم نزدن فقط حالم رو می پرسیدن ومنم جواب میدادم.
از اون شب به بعد تمام ساعتهام با بهنام میگذشت به غیرازساعاتی که مجبوربودم برم دانشکده.بهنام خودش بیشتر توی خونه بود ولی گاهی برای پیگیری آزمایشهاش به بیمارستان میرفت.ازاواخر هفته ی اول بعد اون شب رنگ پریدگی بهنام شدت گرفت وضعف وبی حالیش برای همه معلوم شد.ازدرون داشتم داغون میشدم ولی هربارکه بهنام بهم میگفت چون دوستم داری چون بهم گفتی عاشقمی مطمئن باش هیچیم نمیشه.........سعی میکردم خودم واشکام رو کنترل کنم چون اگرعمه مهین متوجه بی قراری های من میشد دیگه حرف بهنام رو باورنمیکرد چرا که هربارهرکسی ازبهنام می پرسید چرا رنگت زرد شده یا چرا اینقدرخسته به نظرمیرسی به دروغ میگفت مربوط میشه به داروهای آرام بخشی که بعدازسکته مصرف میکنم.......
درحالیکه من وخودش در خانواده تنها کسانی بودیم که میدونستیم این حرف دروغی بیش نیست...سقوط پلاکتها وگلبولهای سفید خونش شدت گرفته بود و بیماریش هم از طرف بیمارستانی درخارج ازکشورتایید شده بود.امیر وشاهرخ از طریق پدرشاهرخ که پزشک بسیارسرشناسی بود اقدام کرده بودن برای فرستادن بهنام به کشورمورد نظرو این با توجه به آشنایانی هم که پدرشاهرخ درهمه ی ادارات وحتی خارج ازکشور داشت اما طی شدن مراتب قانونی و اداری زمان میبرد.برای همین اقدامات دوره درمان با خوردن داروهایی خاص که به تجویزچند پزشک حاذق درتهران بود برای بهنام آغازشد و خوردن همون داروها که بی ارتباط به شیمی درمانی نبودن درظاهر بهنام تغییراتی ایجاد کرده بود و ضعف وبیحالی و رنگ پریدگی ازعوارض آغازین این داروها بود واینها رو من میدونستم وخودش.بهنام من رو درجریان کامل ولحظه به لحظه بیماریش قرارمیداد چون میدونست اگربخواد یک کلمه ازم پنهان کنه هروقت باشه راه میفتم میرم بیمارستان و از امیر یا شاهرخ سوال میکنم......
اواخر هفته ی دوم پس از اون شب رسید.
پنجشنبه صبح وقتی ازخواب بیدارشدم بدجوری دلم هوای بهشت زهرا رو کرده بود...بغضی ناشناخته گلوم رو فشارمیداد...حس میکردم باید جیغ بکشم...باید فریاد بزنم...انگارکوهی ازغصه روی دلم انبارشده بود...وقتی رفتم پایین کوروش وآرش همیشه صبح زودازخونه بیرون میرفتن اون روزهم داشتن صبحانه میخوردن...سلامی کردم ونشستم روی یکی از مبلهای توی هال.ماندانا که داشت برای خودش چایی میریخت گفت:آنی برات چایی بریزم؟
romangram.com | @romangram_com