#موژان_من_پارت_195
- مثلا با كي دارم چجوري رفتار ميكنم ؟! با كسي كه به خودش اجازه ميده حتي توي جمع هر رفتاري با من بكنه ؟ خيال نكن اين همه مدت كه سكوت كردم و چيزي نگفتم به خاطر اين بوده كه همه ي اتفاقاي شب عروسي يا قبلش يادم رفته ! اگه من چيزي نميگم يا به روت نميارم دليلي نميشه كه تو هر روز پررو تر و گستاخ تر بشي فهميدي ؟ وقتي كه روز عروسي زير همه چي زدي يعني اتفاقايي كه بعدش هم قراره بيفته رو قبول كردي . گوشت با منه مُوژان ؟ به جاي اينكه بشيني و يه موضوع كوچيك و واسه خودت هي بزرگ كني و حال من و بگيري بهتره زودتر فكر كني و جفتمون و از اين منجلابي كه توش گير كرده بوديم نجات بدي .
حرفاش و زده بود و عصبانيتش خالي شده بود . ازم دور شد و به سمت اتاقش رفت . همينجوري اونجا نشسته بودم . انگار مغزم قفل شده بود . بالاخره يه جايي اونم كم مي آورد !
تقصير خودم بود حق و بهش ميدادم. اگه الان عروسي رو به هم نزده بودم و سر خونه و زندگيم بودم حق نداشت با هر كسي كه دلش ميخواد بره اين ور و اون ور و منو بي خبر بذاره . توي چشمام حلقه ي اشك نشسته بود . اون از برخورد احسان اينم از رادمهر . دلم ميخواست يه جايي برم و با تمام وجود داد بزنم . از جام بلند شدم . روم نميشد ديگه توي چشماي رادمهر نگاه كنم . نگاهي به در بسته ي اتاقش كردم و به سمت اتاقم رفتم . روي تخت خوابيدم و به اشكام اجازه دادم روي گونه هام بيان . انقدر رادمهر اين مدت خوب بود كه انگار ازش انتظار نداشتم باهام اينجوري حرف بزنه .
اشكام بند نمي اومد . همش با دستمال سعي ميكردم مانع ريزششون بشم ولي وقتي حرفاي رادمهر يادم ميومد با شدت بيشتري اشكام سرازير ميشد . با برخوردي هم كه امروز از احسان ديده بودم بيشتر خودم و به خاطر حمافتم سرزنش ميكردم .
داشتم از گرسنگي ضعف ميكردم ولي دوست نداشتم از اتاق بيرون برم . نگاهي به ساعت كردم 10 بود ولي خبري از رادمهر نبود انگار اونم از زور ناراحتي تنهايي و سكوت اتاقش و ترجيح ميداد .
تاپ و شلواركم و پوشيدم و سعي كردم بخوابم انقدر گريه كرده بودم كه بدون دردسر به خواب رفتم .
مدام خواباي آشفته ميديدم . احسان و ميديدم كه بلند بلند ميخنديد و رادمهر كه مدام روش و ازم ميگرفت انگار باهام قهر بود . توي خواب همش التماسش ميكردم كه من و ببخشه ولي به حرفام گوش نميداد و بدون اينكه بهم توجهي كنه رفت . احسان نزديكم اومد و مچ دستشو دور گردنم انداخته بود و داشت سعي ميكرد كه خفم كنه . يهو از خواب پريدم . دستم به طرف گلوم رفت انگار واقعا داشتم خفه ميشدم . گلوم خشك شده بود و روي صورتم عرق سرد نشسته بود احساس سرماي شديدي ميكردم . ترسيده بودم ولي نميتونستم از جام تكون بخورم . هر لحظه بيشتر لرز ميكردم از جام بلند شدم و شلوار بلند و پليور گرمي پوشيدم . دوباره زير پتو خزيدم ولي بازم سردم بود از همه بدتر اين بود كه مدام صحنه هاي خواب جلوم ميومد و نميتونستم بخوابم روي تختم نشستم و پتو رو دور خودم پيچيدم با ترس نگاهي به اطراف كردم . صداي باز و بسته شدن دري رو شنيدم . رادمهر بود يعني ؟ خوب معلومه جز من و اون كي ديگه توي خونه بود . با صدايي كه به زور در ميومد سعي كردم صداش كنم . انقدر ترسيده بودم كه فقط دوست داشتم يكي كنارم باشه . صدام و حتي خودمم به زور ميشنيدم دوباره سعي كردم اين بار بلند تر از قبل صدا زدم . بعد از چند بار صدا زدن نااميد شده بودم خبري از رادمهر نبود . بيشتر پتو رو به خودم پيچيدم . صداي دستگيره ي در اومد سريع نگاهم و به سمت در چرخوندم با ديدن رادمهر كه با احتياط وارد اتاق ميشد انگار دنيارو بهم دادن از جام بلند شدم و بي توجه به سرمايي كه همه ي وجودم و گرفته بود به آغوشش پريدم . رادمهر از اين حركتم شوكه شده بود ولي بعد از چند ثانيه كه ديد قصد جدا شدن ازش و ندارم اونم دستاش و دورم حلقه كرد و آروم گفت :
- مُوژان خوبي؟ چي شده ؟ ترسيدي ؟
جواب من فقط گريه بود و گريه . نميدونستم از اين ناراحت بودم كه احسان داشت خفم ميكرد يا اينكه رادمهر تو خواب بهم محل نميذاشت . ولي هر چي كه بود گريه اجازه نميداد كه حرفي به رادمهر كه نگران من و توي آغوشش گرفته بود بزنم . بالاخره رادمهر من و به سمت تخت برد و اونجا نشوند ازم يكم فاصله گرفت و سرش و به طرفم خم كرد گفت :
- چي شده مُوژان ؟ خواب بد ديدي ؟
تنها تونستم با سر حرفش و تاييد كنم .
دستش و جلو آورد و اشكاي روي گونم و با سر انگشتاش گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com