#موژان_من_پارت_185
- همچين ميگه ترس انگار قراره چه اتفاقي بيفته .
سرم و دوباره برگردوندم و مشغول شستن شدم صداش هي نزديك تر ميشد گفت :
- مثلا شايد دزد بياد بعد به اين فكر كن كه تك و تنها توي اين خونه ي بزرگ باشي . تازه اگرم من بيام كمكت تا برسم دزده تورو كشته و رفته .
چقدر بدجنس بود حالا كه شب شده بود داشت اين حرفاي وحشت ناك و ميزد كه من و بترسونه . گفتم :
- لوس نشو رادمهر ميترسم .
دوباره با بي تفاوتي گفت :
- ميل خودته هر جا دوست داري بمون من حقيقت و بهت گفتم . از آشپزخونه داشت ميرفت بيرون با ترس گفتم :
- داري ميري ؟
انگار فهميد كه نقشش گرفته و من و حسابي ترسونده گفت :
- نه حالا هستم به كارت برس .
خيالم راحت شد بقيه ي ظرفهارو هم شستم و از آشپزخونه بيرون اومدم . هر چي دنبالش گشتم نبود آخر گفتم :
- رادمهر كجايي ؟
romangram.com | @romangram_com