#موژان_من_پارت_176

- مهران من نميام . ول كن يه موقعي ميريم كه مُوژانم بخواد بياد .

قبل از اينكه بابا حرفي بزنه گفتم :

- شماها چيكار به من دارين ؟ زن و شوهرين پاشين با هم برين . منم هيچيم نميشه تا شماها برگردين قول ميدم .

بابا مثل هميشه خونسرد گفت :

- مُوژان راست ميگه مونس جان . اولا كه بچه نيست دوما كه رادمهر هست اگه اتفاقي افتاد يا ترسيد ميتونه بگه رادمهر بياد پيشش .

با همه ي حرفاي بابا موافق بودم به جز تيكه ي آخرش من سرمم ميرفت به رادمهر رو نمينداختم كه بياد پيشم ! ولي براي اينكه مامان و نگران نكنم حرف بابا رو تاييد كردم . مامان كه انگار با شنيدن اسم رادمهر يكم آروم تر شده بود گفت :

- خيلي خوب . يادت نره به رادمهر بگيا .

سعي كردم با حرفام خيالشو راحت كنم . اتفاقا عجيب به تنهايي احتياج داشتم . و اين بهترين فرصت بود كه بتونم از اين تنهايي استفاده كنم .

بابا با عمو تماس گرفت و برنامه ي مسافرت و اوكي كرد . همون شب با جفتشون خداحافظي كردم و رفتم خوابيدم .

صبح ساعت 11 از خواب بيدار شدم وقتي نگاه به ساعت انداختم جا خوردم و سريع از تختم بيرون اومدم پيش خودم گفتم چطور مامان تا حالا بيدارم نكرده . از اتاق بيرون رفتم و مامان و صدا كردم ولي كسي جواب نداد . يكم فكر كردم و تازه يادم اومد كه مامان اينا امروز صبح زود رفتن يزد .

با آرامش خاطر روي مبل لم دادم و چشمام و روي هم گذاشتم . داشتم فكر ميكردم كاش سوگند تهران بود . هميشه پايه ي خوش گذرونيم سوگند بود . اول از همه بايد يه فكري به حال شكم گرسنم ميكردم .سر يخچال رفتم و غذايي كه از ديشب مونده بود و همراه با فيلمي كه به تازگي سوگند بهم داده بود و حوصله ي ديدنش و نداشتم خوردمش . يكم تلويزيون ديدم ولي دريغ از برنامه اي كه من و به خودش جذب كنه مامان باهام تماس گرفت و خبر رسيدنشون و داد . پيش خودم گفتم " بيا اين همه تنهايي تنهايي ميكردي حالا ميخواي توي اين تنهاييت چيكار كني مثلا ؟ "

تلفن زنگ خورد سلانه سلانه به سمتش رفتم و جواب دادم :

romangram.com | @romangram_com